تبليغاتX
مشق- وبلاگ محمد دادفر
یکشنبه 28 آبان1385
آتشي همچنان فروزان!

  سال پیش درست همین روزها بوشهر بودم.هنوز چند روزي از قول و قرارهاي ما با آتشي براي انتشار "دينگ دانگ" به عنوان ضميمه روزنامه خبر نگذشته بود که دو خبر عجيب شنيدم يکي "چهره ماندگار شدن آتشي" و بعد از آن بستري شدنش در "بيمارستان سينا"

به تهران که برگشتم و خواستم به بيمارستان بروم استانداران پيشين بوشهر -انصاري لاري و تبادار- هم ابراز تمايل کردند با ايشان ديدار کنند. به اتفاق محمد ولي زاده و پرويز هوشيار که اين دو به معناي واقعي کلمه، ياران آتشي در روزهاي آخر عمر بودند، به بيمارستان رفتيم.

پيرمرد گر چه ساعت آخر عمرش بود و وجود عزيزش با مرگ جدال داشت،اما به سختي خوش آمد گفت.پيشاني اش را بوسيدم.رنگش به شدت به زردي رفته بود و نا نداشت.خروشي عجيب روده هايش را به هم مي ريخت اما "پلنگ دره ديز اشکن" به روي خود نمي آورد.

گفتگوي مختصري داشتيم و به دستور پرستاران مجبور به ترک اتاق شديم تا شستشوي معده را انجام دهند.محمد ولي زاده ماند و ما رفتيم.هنوز به محل کارم نرسيده بودم که ولي زاده زنگ زد:حال استاد خيلي بد شده! کاري بکنيد.به سمت بيمارستان برگشتم و در راه از محمد رضا خاتمي کمک خواستم.به نزديکي هاي بيمارستان که رسيدم ولي زاده زنگ زد اما اين بار فقط شيون بود و زار زار گريستن و تنها يک جمله کوتاه: تمام شد...

از آن روز تا امروز حتي نتوانسته ام خاطراتم از دو سال همنشيني هاي شبانه روزي "آيينه جنوب" را بنويسم.نمي توانم مرگش را باور کنم.خوش بيني و اميدي که آتشي به آينده داشت فقط در خودش معنا مي شد.با وجود تنگدستي ها و آن همه رنج و سختي که در زندگي خود ديده بود و تا پايان عمر هم رهايش نکرد، هيچ گاه سخن نوميدانه نگفت.

هميشه منتظر آينده اي بود که همه چيز در آن  ديگرگون شده و جهاني ديگر در آن پايه گذاشته شده است و هميشه شايد مار دوسر را مي ديد که همچنان به چله لميده است و منتظر "ظهور" دوباره عبدوي جط بود.

پيش از دوم خرداد من از تغيير، نوميد بودم اما او اميدوار بود و هر صبح زود روياهاي شيرينش را که بعدها به زهر مرگ عزيزش محمد مختاري در آميخت، براي من بازگو مي کرد و باز روزهاي آخر، گر چه تلخ، اما اميد به آينده داشت و هر بدبيني ما را با خوش بيني پاسخ مي داد.

بيش از اين فرصت نوشتن ندارم.شعري را با قرعه از مجموعه اشعار استاد برداشتم و بعد از آن شعر "سوگند چشم" را مي گذارم که يک بار "حميد شاه ولي" آن را برايش خواند و من ديدم که اشک در چشم هاي آتشي نشست و دست آخر هم شعر ظهور را با صداي خودش و آهنگي که منفردزاده بر آن گذاشته مي شنويم.

 

 

اي خفته ! اي بيدار

 

اي دوست

 اي همسفر

 كه ماديان سفيد رويا را

 به سوي صخره هاي مشتعل مشرق

سوي سپيده سحري مي راني

 من

 يابوي پير و اخته بيداري را

 در زير ران گرفته ام اي دوست

 با كولبار سنگين از كابوس ها و خورجين هاي بذر

اي همسفر

 لختي دهانه را

 در فك راهوارت بنواز

و آرامتر بتاز

 اي همسفر

تا هر كجاي مرتع سبز فكر

تا هر كجاي بيشه مهتابي خيال

تا هر كجاي شط تماشا

كه شادمانه مي گذري مي روي

لختي درنگ كن

و صخره هاي ساكن پاياب را

 به من نشان بده

 

 اي يار

اي ماديان سوار سبكتاز

در اين خلنگ زار هلاك آور

تنها مرا ميان بيابان مگذار

 

 

 

سوگند چشم

 

 من چه نويسم كه در دلت بنشيند

من چه سرايم كه در تو همهمه ريزد

برگ دريغي ز شاخ فكر تو افتد

 چشمه ي مهري ز سنگ چشم تو خيزد ؟

 

 آن همه كم بود ، شعر و شور و كنايه ؟

 با رگ سرد تو اين ترانه چه گويد ؟

شخم زند خاك سينه را تپش دل

 جز گل يادت در اين عقيم نرويد

 

 از من، هر كوره راه وسوسه بگسست

جانب شهر تواش روانه نمودم

 هر روز از خويشتن بريدم پيوند

 هر شب در كوچه هاي ياد تو بودم

 

خانه ام از خنده ي غريبه خموش است

 خاطرم آزرده از نوازش ياران

 نام تو غلطد درون خونم كافي است

 از پس اين در، چه ضرب پنجه، چه باران

 

با همه مهتاب ها، كه پاي تو را شست

 با همه خورشيد ها، كه چشم مرا سوخت

 چون گل تصوير سر به راه تو ماندم

هر تپشم حسرت پيام تو  اندوخت

 

گفتم شايد شبي تو ، چون همه شب، من

 چشمت پرپر زند به صبح و نخوابد

 پنجره بر باد سرد شب بگشايي

ماه به رخسار وهمناك تو تابد

 

گفتم شايد شبي، ز خشمي زيبا

پاره كني پرده ي شمايل پرهيز

 گيسو افشان كني به صفحه ي دفتر

كاغذ بي جان كني به نامه گل انگيز

 

 شايد تنها منم به ياد تو خرسند

 شعرم شايد نه غم دهد نه ملالت

 نامم چون ميوه اي، فراموش از چشم

خشك شده لاي شاخسار خيالت

 

 شايد ، اما گمان بد نكنم هيچ

 آن همه افسانه هاي مهر، هوا نيست

 چشم تو سوگندش ار دروغ درآيد

 يك سخن راست در زمين خدا نيست

 

http://www.parand.se/ra-atashi.htm

+ [لینک]
سه شنبه 23 آبان1385
تدبير از پير و جنگ از جوان...

         امروز بعد از چند روزي ناخوشي "رسائل نثر سعدي "را مي خواندم.من سعدي را باغزلياتش دوست مي دارم و معتقدم شخصيت واقعي او پشت غزلياتش پنهان است اما اندرزهاي او در بوستان و گلستان و اين رساله هاي نثرش مايه عبرت اند و آموختني!باهم چند اندرز سعدي به پادشاهان را بخوانيم:

 

پادشاه بايد:

 

*آثار خير پادشاهان قديم محو نگرداند تا آثار خير او همچنان باقي بماند.

*تفويض کارهاي بزرگ به مردم ناآزموده نکند که پشيماني آرد.

*هنرمندان را نکو دارد تا بي هنران راغب شوند و هنر پرورند و فضل و ادب شايع گردد و مملکت جمال گيرد.

*عامل{استاندار} مردم آزار را عمل ندهد که دعاي بد بدو تنها نکنند و الباقي مفهوم!

*دو کس را که با يکديگر الفتي زيادت نداشته باشند در عمل انباز{شريک} گرداند تا با خيانت يکديگر نسازند.

*عامل{استاندار} مگر از خداي تعالي بترسد که امانت نگاه دارد و الا به وجهي خيانت کند که پادشاه نداند.

*پادشاهي که بازرگانان مي آزارد،درٍ خير و نيکنامي بر شهر و ولايت خود مي بندد.

*پادشاه آن کند که خير او در قفاي او گويند که در نظر از بيم گويند يا از طمع.

*دشمن به دشمن برانگيزد تا هر طرف غالب شوند فتح از آن او باشد.

*راي و تدبير از پير جهانديده توقع دارد و جنگ از جوان جاهل.

 

- اين ها را که مي خواندم ياد گفته هاي "جيمز مابرلي" افسر انگليسي نويسنده کتاب "عمليات در ايران" افتادم که در مقدمه کتابش نوشته بود: ايرانيان اکثرا اندرزهاي سعدي و حافظ را از بر دارند اما بدان ها عمل نمي کنند!

+ [لینک]
شنبه 20 آبان1385
آزموني جديد براي اصلاح طلبان!

اصلاح طلباني که پس از به دست گرفتن دولت، مجلس و شوراهاي شهر و روستا، نتوانستند پايگاه اجتماعي خود را نگه دارند و با کمک اين پايگاه به پيشبرد برنامه هاي خود بپردازند، امروز در مقابل يک آزمون ديگر که نحوه برخورد آنها با رد صلاحيت هواداران و همراهانشان در اين انتخابات است، قرار گرفته اند.

       عده زيادي از پيوستگان به اين طيف سياسي در تهران  و ديگر شهرها و روستاهاي کشور براي انتخابات شوراها نامزد شده اند و گروه هاي سياسي اين طيف نيز با محوريت آقاي خاتمي ستاد ائتلافي را شکل داده اند تا فعالانه در انتخابات حضور يابند.

اعلام نتايج بررسي صلاحيت داوطلبان، توسط هيئت هاي اجرائي، نشان از تاييد صلاحيت وسيع در شهر تهران و رد صلاحيت هاي وسيع در شهرهاي ديگر دارد.عمده رد صلاحيت هاي انجام شده نيز به استناد عدم التزام عملي افراد به اسلام يا جمهوري اسلامي است.

در تهران از اصلاح طلباني که بدون هيچ پيش شرطي، خود را براي شرکت در هر انتخاباتي آماده مي کنند، انتظاري نيست اما آناني که شرط حضور خود را سلامت انتخابات اعلام مي کنند، انتظار ديگري هست.

مرتضي حاجي سخنگوي ائتلاف اصلاح طلبان رضايت ضمني خود را از تاييد صلاحيت کانديداها در تهران اعلام کرده و با لحني اميدوارانه حرکت براي شرکت در انتخابات را اعلام کرده است.

پيش از رسيدن به فصل انتخابات زمزمه اي که از جانب مرکز به شهرستان ها رسيد اين بود که سران احزاب دوم خردادي در انتخابات پيش رو براي شهرستان ها برنامه اي ندارند و فقط تهران و چند شهر بزرگ را مد نظر قرار مي دهند.اين زمزمه مايه نگراني شعب گروه ها شد و نوعي بيزاري از مرکز را در پيرامون دامن زد.

اگر رد صلاحيت هاي وسيع در شهرستان ها تثبيت شود و در تهران، دوم خردادي ها بدون توجه به آن سراسيمه به سمت انتخابات بروند، شکاف بين شهرستان ها با مرکز عميق تر شده و در انتخاب هاي بعدي شهرستاني ها مرکز را تنها گذاشته و اين بازي به سود اقتدارگرايان با کمترين هزينه ادامه خواهد يافت.

من منکر نيستم که اين موضوع مي تواند شگرد جديد اقتدار گرايان باشد اما چون فرصت مقابله با آن هست و مي شود با اتخاذ تدابير مناسب از عميق شدن اين شکاف پيشگيري کرد ، هر چه پيش آيد بخشي از مسئوليت آن متوجه تصميم گيرندگان طيف اصلاح طلب است.

انتخابات شوراها از حيث پاي بندي اصلاح طلبان به قواعد انتخابات و حرمتي که براي صندوق هاي راي قائل مي شوند آزمون ديگري است. در انتخابات مجلس هفتم بخشي از اصلاح طلبان، بي اعتنا به رد صلاحيت هاي وسيع، سراسيمه به سوي صندوق ها رفتند و بر بي حرمتي که به اصل انتخابات و صندوق راي و مردم شده بود، مهر تاييد زدند و باختند و در انتخابات رياست جمهوري هم وقتي بخش ديگري از آنها، به تاييد صلاحيت "معين" و "مهرعليزاده" مهر تاييد زدند، يک بار ديگر فرو ريختند و امروز اگر بر رد صلاحيت هاي شهرستان ها مهر تاييد بزنند، باقي مانده حيثيت خود را بر باد مي دهند و علاوه بر آن هواداران خود در شهرستان ها را نيز اين بار از دست خواهند داد.

ائتلاف شکل گرفته جديد -در حقيقت- ائتلاف دولتي ها و فعالان سياسي دوم خردادي است.اين طيف، برگزاري انتخاب مجلس هفتم و رياست جمهوري نهم را در کارنامه خود دارد.اگر در اين بازي هم نتواند خوب جاگيري و يارگيري کند، يک باخت ديگر را در پرونده خود ثبت خواهد کرد و بازندگان پياپي، نبايد به اسپانسري مداوم مردم چشم بدوزند، مگر آن که براي باخت هاي مداوم و ترويج بيزاري در حاميان و هواداران خود پديد آمده باشند!

+ [لینک]
چهارشنبه 17 آبان1385
باز هم يک جلوه زيباي دمکراسي در نيکاراگوآ
         همزمان با انقلاب ٥٧ ايران تلويزيون صحنه هاي جنگ هاي چريکي و خياباني ساندنيست ها در نيکاراگوآ را نشان مي داد.ساندنيست هاي سوسياليست توانستند دولت امريکايي "آناستازیو سوموزا"را سرنگون کنند و قدرت را به دست بگيرند.

         پيروزي انقلاب نيکاراگوا مايه اميدواري توده هاي تحت ستم شد و جاني ديگر به انقلابيون ضد امريکايي امريکاي لاتين داد.دانيل ارتگا رهبر کمونيست جنبش به رياست جمهوري رسيد و زمام امور را به دست گرفت.

         امريکايي ها از آغاز مخالف حکومت ساندنيست ها بودند اما ظاهرا به رئيس جمهوري که از راي مردم بر آمده بود احترام مي گذاشتند.گر چه دست امريکايي ها در شورش هاي کنتراها که موجب تضعيف ساندنيست ها شد،ديده مي شد.

         "نيکيتا چامورو" زني بود که به عنوان رقيب ارتگا وارد مبارزه انتخاباتي شد.او آشکارا از حمايت امريکايي ها برخوردار بود و خود نيز در تبليغات اتخاباتی اين نزديکي را پنهان نمي کرد.مردم نيکاراگوا در يک انتخابات آزاد که ساندنيست ها هم به سلامت آن اقرار کردند،به چامورو که از جانب همان سرکرده امپرياليست هاي جهان حمايت مي شد آري گفتند و به ارتگا و ساندنيست ها نه!

        ساندنيست ها انقلابيون متمدن و دمکراتي بودند که به آرا مردم خود حرمت گذاشتند و کنار رفتند تا با کم کردن فاصله خود با جامعه نيکاراگوا، دوباره به صحنه بيايند و امروز دوباره "دانيل ارتگا" در يک انتخابات با نظارت بين المللي به صحنه باز مي گردد و نيکاراگوا يک بار ديگر چهره زيباي دمکراسي را به نمايش مي گذارد.

       دانیل ارتگای امروز سیاستمدار ۶۰ ساله ای است که می داند مبارزه با امریکا در پیشرفت نیکاراگوا خود را نشان می دهد.او احترام به مالکیت خصوصی در کشور و تنش زدایی در عرصه بین المللی را شعار خود کرد و با جیمی کارتر نشست و برنامه های خود را به امریکایی ها اعلام کرد.

        ساندنیست ها هم در خیابان ها راه افتادند با این شعار:"به صلح فرصت نفس کشیدن دهیم"

+ [لینک]
چهارشنبه 17 آبان1385
بر ما گذشت خوب و بد، اما...!
اين پست مصاحبه اي است که خبرنگار هفته نامه "بيرمي" تنگستان با من داشت.در اين مصاحبه از هر دري سخني است.از عملکرد اصلاح طلبان گرفته تا انرژي هسته اي که حق مسلم همه ماست.بخوانيد و نظر بدهيد، بد نيست.خلاصه اش اين جا و کامل آن در ادامه مطلب:

       *خاستگاه خاتمی و دولتش و مجلس ششم بدنه اجتماعی بود، یعنی نیرو و توان دولت خاتمی و مجلس ششم از اجتماع نشأت می گرفت. توده هایی که سازمان دهی نشده بودند اما در بیان خواسته هايشان و پیگیری مطالباتشان چشم به نخبه هاشان داشتند. طرف مقابل این حرکت خاستگاهش دایره قدرت بود. قدرت حاکم بود، حاکمیت بود و هر چه بخواهیم اسمش را بگذاریم و وقتی که طیف مقابل توانست فاصله بیندازد بین بدنه اجتماعی و دولت و مجلس ششم در حقیقت چیزی برای دولت و مجلس ششم باقی نماند، چرا؟

       **اما تغییری که در ایران رخ داد، یک تغییر طبیعی و عادی نبود، یک حرکت ناگهانی، طوفانی و انقلابی بود،یک جابجایی قدرت ساده نبود که بشود به آسانی هضمش کرد. بالاخره من نمی پردازم به اين که چه شد و چه رخ داد ولی فقط عرض می کنم که وضع طبیعی و عادی نبوده که ما بتوانيم با همان روال و رويه سابق به نقد مسائل کشور بپردازيم.

       *** تعریف از اصلاح جمهوری اسلامی نزد گروه ها و رهبران این حرکت تعریف جامع و مانعی نبود.آنها نمی دانستند که مشخصا چه می خواهند و اتفاقی حاصل نکرده بودند. ببینید اصلاح طلبی مجموعه روحانیون مبارز با اصلاح طلبی در دفتر تحکیم وحدت که دو گروه متحد بودند در انتخابات دوم خرداد و مجلس ششم خیلی متفاوت بود و همین طور گروه های دیگر.

       ****اصولا ،وقتی برای روزنامه صاحب امتیاز و مدیرمسوول معين کرده اند براي اين بوده که تعطیل نشود وقتی که نشریه ای خطا می کند ، باید هیات نظارت یا دادگاه از صاحب امتیاز تغيير مدیرمسوول را بخواهد البته اگر خیلی خطا فاحش باشد و مطبوعه همچنان به کارش ادامه بدهد. چون صاحب امتیاز سرمایه گذاری کرده. کدام کارخانه تولیدی یک ماده غذایی به خاطر یک فقره محصول مثلا فاسد تعطیل شده اگر مثلا "یک و یک"  يک شيشه آبلیموی فاسد   تولید  کرد می روند و کارخانه اش را پلمپ می کنند؟

       *****یک هوشمندی هم در ایران از اول بود که به جای رفتن به بحث حقوق بشر و تروریسم، ما غربی ها را وادار کردیم که بیایند بر  سر بحث هسته ای. بحثی که قابل معامله بود و مصداق عینی داشت و قابل حل بود و هنوز هم این موضوع قابل حل است. من فکر می کنم ایران همه رويارويي را هوشمندانه معطوف به بحث هسته ای کرده و در نهایت اگر نظام در خطر قرار بگیرد امکان مصالحه هست.


ادامه‌ی مطلب
+ [لینک]
دوشنبه 15 آبان1385
صدام نبايد اعدام شود!

صدام نبايد اعدام شود.من با اعدام صدام مخالفم همانگونه که با کتابسوزي مخالفم.صدام حسين بخشي از تاريخ جهان است.بخش مهمي از تاريخ خاور ميانه و بخش خونباری از تاريخ سرزمين هاي فلکزده ايران و عراق است.

با اعدام يک فرد، يک جسد به خاکدان سپرده مي شود و ديگر هيچ! و جز تشفي خاطر براي کساني که منتظر مرگ او نشسته اند هيچ دستاوردي ندارد.صدام يک فرد عادي نيست.يکي از رهبران جامعه بشري است که عليه بشريت قيام کرده  و عمر خود را بر تمايلات حيواني خويشتن نهاده است.

صدام بخشي از زندگي ماست که نبايد به آساني از دستمان برود.بايد بماند و آن بخش از زندگي ما را که او رقم زده است، روشن تر بازگو کند.

شرکاي صدام که در جنايات چندين ساله او حکم راهبري يا همراهي او داشته اند، مشتاق اند هر چه زودتر حلقه دار، راه نفس او را ببندد و زبانش را سنگ کند تا سخني از آن چه گذشت، گفته نشود و رازها سر به مهر بماند تا اين شرکا همچنان با ياري شريک تازه نفسي، ملت هاي بيچاره منطقه را به بردگي بگيرند.

اي کاش محمد رضا پهلوي،هويدا و ژنرال هايي که سرنوشت مردم ايران را در ربع قرن رقم زده بودند نمرده بودند تا دوره زمامداري آن ها روشن تر بررسي شود و چاله ها و چاه هايي که در راه ملت ايران بود بهتر شناخته شود و اي کاش همه جنايتکاران در مقابل مردم قرار مي گرفتند تا زشتي رفتارهاي خود را بازگو کنند تا جامعه بار ديگر بر پرتگاهي ديگر نغلتد.

من مخالف اعدام صدام حسين"سردار قادسيه" هستم، چون مي خواهم بماند و بگويد چرا مي خواست سردار قادسيه باشد و آيا واقعا به اين هدفش اعتقاد داشت.آيا به "امت عربي" اعتقاد داشت؟آيا فرياد هاي"صدام غالي!" را از حلقوم مردم مي دانست و يا ساخته "گم شو- دور شو"هاي خود؟آيا باور داشت وقتي مردم عراق پيرامون او گرد مي آيند و مي گويند:"بالروح-بالدم-نفديک يا صدام" اين صداها از اعماق جان مردم بر مي خيزد و يا اين زبان نيزه ها و سر نيزه هاست که چنين شعاري را جاري مي کند؟

من مي خواهم بدانم وقتي بغداد اشغال شده بود و او "سعيد الصحاف" را بر پشت بام مي فرستاد تا بگويد "شهر در امن و امان است و حکومت برقرار" چه خيالاتي در جمجمه اش مي پيچيد و مردم عراق را تا چه اندازه احمق مي پنداشت؟

من منتظرم که صدام روزي با آرامش در برابر دوربين ها بنشيند و بگويد که چرا او به عنوان اولين رهبري که حکومت انقلابي ايران را به رسميت شناخت، حاضر شد به ايران حمله کند و در خلال اين چند سال چه کرد و چه گفت و چه شنيد؟

صدام بايد بماند و بگويد که چه اندازه مردم فلسطين و نابودي اسرائيل برايش اهميت داشت و آيا مي دانست رفتارهايش باعث نابودي آرمان فلسطين و جبهه پايداري آن ها مي شود يا نه؟

آن ها که مي خواهند صدام زودتر اعدام شود يا افرادي احساساتي هستند و يا داناياني هستند که مي خواهند بخشي از تاريخ را دفن کنند.صدام امروز هم، در عراق است، حتي يک گروه عراقي حاضر نيست با نام او وارد ميدان مبارزه با اشغالگران شود و او رهبري هيچ کدام از گروه هاي تروريستي را هم بر عهده ندارد که نابودي اش موجب از هم پاشيدگي آن گروه ها و آرامش عراق شود و بر عکس ممکن است اعدام او موجي جديد از احساسات قبيله اي را در اين سرزمين شعله ور کند و سني هاي اين کشور را عليه شيعيان و کردها بشوراند.بنا بر اين تاکيد بر مرگ صدام در حالي که هنوز تکليف پرونده هاي بي شماري از جمله حمله به ايران و کويت و کشتار مردم جنوب عراق در سال٩١ و جا به جايي اجباري اقوام عراقي هنوز بلاتکليف است هيچ دليل موجهي ندارد.

من به عنوان يک ايراني مي خواهم صدام بماند و به اين پرسش من پاسخ دهد که آيا ندانسته انقلاب آزادي خواهانه ٥٧ کشورم را با جنگي خانمانسوز به راهي ديگر کشاند يا او مي دانست که انقلاب ايران در فضايي آرام به اهدافش دست خواهد يافت و در يک فضاي جنگ زده و آشفته منحرف خواهد شد؟و اگر مي دانست، مي خواهم بدانم، شرکاي انديشه او، کدام قدرت ها بودند و پس پرده جنگ چه مي گذشت؟

+ [لینک]
یکشنبه 7 آبان1385
نگران نوروز نباشيم!
         پس از آن که دولت دو روز بعد از عيد فطر را تعطيل اعلام کرد بدگماني هايي زاده شد که اي تعطيلات مي خواهد بر تعطيلات نوروز اثر بگذارد و بد شگون است.

تنازع بين مذهب و مليت در ايران هست و قابل انکار هم نيست و اين که پيروان هر دو در طول تاريخ سعي به راندن يکديگر داشته اند هم واقعيتي است که جريان داشته و هنوز جاري است.البته  برخي همواره در تلاش بوده اند تا بين اين دو، صلح جاري کنند و فرهنگ مشترکي بيافرينند.

برخي تصميمات اين شکاف را افزايش مي دهد.سال قبل وقتي مسئله پرداخت عيدي به کارکنان دولت به مناسبت عيد قربان مطرح شد چنين گمان هايي گل کرد و وقتي در کميسيون اجتماعي مجلس هفتم پس از حذف تعطيلي روز دوازدهم فروردين و پانزدهم خرداد از تقويم، موضوع کاهش تعطيلات نوروز به ميان آمد، کار بالا گرفت و به بد بيني هاي بسياري دامن زد.

من قصد دفاع از ميزان تعطيلات نوروز را ندارم و شايد اگر روزي ايران تبديل به يک کشور پيشرفته و مطرح در صنعت و تجارت جهان شود همين ملت خواستار کاهش تعطيلات شود کما اين که افکار عمومي نسبت به همين تعطيلات بي برنامه هفته پيش واکنش منفي نشان داد.

تعطيلي يک سويش تفريح و شادماني است و سوي ديگرش از کار انداختن چرخه کار و کوشش در کشور بديهي است اگر در کشوري وقت و فرصت داراي ارزش و اعتبار باشد ميزان تعطيلات به کمترين اندازه کاهش مي يابد.طبق آمارهاي اعلام شده زيان تعطيلي عيد فطر براي دولت بيش از ٨٠ ميليارد تومان بوده و اين جداي از زيان بخش خصوصي است.

من به عنوان يک شهروند از دولت مي خواهم به افزايش تعطيلات دست نزند و تلاش کند تعطيلات را به همين ميزاني که در تقويم ها نگاشته شده، نگه دارد، چون نمي تواند با کاهش ديگري آن را جبران کند.به ويژه آن که در کاهش و افزايش ها تعصبات مذهبي و مليتي هم وارد مي شود.عيد قربان در پيش است و اعياد ديگر مذهبي.اگر همين ميزان را نگه نداريم و نتوانيم به کاهش هم دست بزنيم - که نمي توانيم- تنها به افزايش آن کمک مي کنيم زيرا بازکاهش افزودن ها،ممکن نيست.

      من به خاطر دارم، محمد رضا پهلوي هم يک بار مسئله کاهش تعطيلات نوروز-سال ٥٤ يا ٥٥ - را اعلام کرد و با واکنش هاي منفي فراواني روبرو شد.تا آن جايي که ذهن من ياري مي دهد شاه در مقابل افکار عمومي تسليم شد و حرف خود را پس گرفت و نوروز همچنان با تعطیلات فرحبخش باقی ماند.

 

 

+ [لینک]
شنبه 6 آبان1385
جانم برايتان بگويد که:

اين حکايت را بخوانيد و نظر بدهيد تا نظراتتان را به نویسنده برسانم:

جانم برايتان بگويد که:

"روزي بود و روزگاري بود، شهري بود و شهرياري بود.....

روم بود، يونان بود،مصر بود و يا هر کجا نمي دونم چه فرق مي کنه. فقط مي دونم يه مسابقه بود ، مسابقه بند کشي!يه گروه اين ور و يه گروه اونور!گروه آبي و گروه قرمز! يه سر بند دست اين گروه و سر ديگه دست اون گروه.بايد بند رو مي کشيدن تا زماني که حريف مقابل رو رو زمين بکشن تا شلواراشون ساییده بشه.سلطان به هر کدوم يه رنگ داده بود و بعد به خاطر اين که سر رنگ دعواشون نشه يه پرچم بزرگ ساخته بود و بالاي سر خودش زده بود  که نصفش آبي بود و نصفش قرمز.

روزي صدر اعظم به سلطان گفت که خزانه خاليه و بايد فکري کرد....


ادامه‌ی مطلب
+ [لینک]
دوشنبه 1 آبان1385
هلال ماه به دور قدح اشارت کرد
*بالاخره هلال طناز ماه از عشوه کاست و خود را به علمای ما نشان داد.رمضانی دیگر رفت و عیدی دیگر رسید.به امید دیگر شدن روزگار ما!

*پیش از عید کام ما شیرین شد و رفیقمان سید خوئینی از زندان آزاد شد.شبی و شامی و شاباشی گذشت!

*آقای احمدی نژاد هم در آستانه عید اسباب شادی ما را فراهم کرد و گفت:دو ناو امریکایی که به سمت ایران می آیند، هر دو کهنه و فرسوده اند!

*همزمان با عید، "سید هادی خامنه ای" هم از جبهه دوم خرداد انشعاب کرد و براي پيشبرد اصلاحات ائتلاف دیگری ساخت!

*همزمان با عيد، روزگار "روزگار" هم سياه شد و قبرستان روزنامه ها روانه گرديد!

*درود بر خواجه حافظ که سرود:

بيا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد                   هلال ماه به دور قدح اشارت کرد

و باز سرود:

روزه يکسو شد و عيد آمد و دل ها برخاست       مي ز خمخانه به جوش آمد و "مي" بايد خواست

*خواجه حافظ هم، امير مبارزالدين و حاکميت مذهب را تجربه کرده بود اما ائتلاف دوم خرداد و اصول گرايي و قبرستان روزنامه ها و از اين چيزها را نمي دانم!

+ [لینک]