
یکم: کیفیت برگزاری و سلامت انتخابات.
دوم: اعتراضاتی که به نتیجه انتخابات شده و رفتارهایی که حکومت در برخورد با مردم معترض داشته است.
برای بخش دوم سخن می گذاریم برای وقتی دیگر.امروز تنها تاسف عمیقی سهم ماست و نفرتی از خشونت و درندگی.من هم مانند همه مردم ایران برای جانباختگان سوگوارم و ایمان دارم به قدرت قانون حق اینان در آینده نزدیک استیفا خواهد شد.
اکنون که رهبری نظام، شورای نگهبان را موظف به رسیدگی کرده است و طبیعتا این شورا خود را مرید و مطیع رهبری می داند باید به ساده ترین و کم هزینه ترین روش نظارت خود را اعمال کند. برای موضوع اول یک راه حل عاقلانه و منطقی باقی است.شورای نگهبان و وزارت کشور برای اثبات سلامت انتخابات می توانند لیست رای دهندگان را بر اساس "کد ملی" تنظیم کنند و در اختیار عموم قرار دهند.
وزارت کشور اگر به مصلحت کشور بداند می تواند لیست رای دهندگان را با ذکر رای آن ها به کاندیدای مشخص در جراید منتشر کند اما اگر این انتشار را مخالف "مخفی بودن" رای بدانند می توانند در جراید لیست کلی رای دهندگان را بدون تفکیک انتشار دهند اما لیست تفکیکی را به صورت محرمانه به رویت نمایندگان کاندیداها برسانند و بررسی آمار تفکیکی با حضور ناظرین باطرف و بی طرف پشت درهای بسته انجام شود.
دیروز که آقای احمدی نژاد در میدان ولی عصر برای لشکریانش سخن می گفت بیشتر به ارزش های این معجزه پی بردم، به ویژه آن گاه که با قدرت، مخالفانش را " خس و خاشاک" نام داد.
این انتخاب معجزه آسا آرامش شهروندان را به هم ریخته و همهمه الله اکبر و شعارها و فریادها و بوق ماشین ها شب ها تا صبح نمی گذارد شهروندان راحت طلب بخوابند. البته بسیاری از شهروندان چون خوابشان نمی برد به خیابان ها می روند و به جمع فریادگران می پیوندند.
شعارها مرا به خاطرات سال ۵۷ برده است اما احساس می کنم دارد حوادث خرداد ۴۲ تکرار می شود. جمهوری اسلامی اگر بتواند از این گردنه بگذرد تا بهمن ۵۷ فرصت زیادی خواهد داشت.
اگر جمهوری اسلامی امروز به رای مردم تن بدهد اولین حکومتی است که پس از ۲۵۰۰ سال تاریخ حکومت ها در ایران، گردش قدرت بدون خون ریزی را پذیرفته است اما اقتضای طبیعت حکومت های ایرانی این است که به پذیرش مخالف تن نمی دهند الا به ضربت شمشیر!
من از رایی که دادم خرسندم و خوشحالم که توانستم عده ای از هموطنانم را راضی کنم که رای بدهند و این میهن سیه روزم را یک گام به سمت روشنایی ببرند.
ما می خواهیم ملتی باشیم که نام ما و نشان ما و کلام ما، گواهی بر تمدن تاریخی مان بدهد. ما که زمانی منجی بشریت بوده ایم به قومی بدل شده ایم که آرزو داریم،دنیا ما را ملتی به حساب بیاورد و به نام میهن ما کمتر بی احترامی کند.
ما برای بزرگداشت میهنمان و برای بالا نگهداشتن ناممان تنها یک راه داریم: مبارزه آرام و پیگیر برای نوسازی ایران. مبارزه آرام هم در روزگار ما سلاحش برگه های رای است.با این برگه ها ما می توانیم بی مایگان را به زیر آوریم و پرمایگان را برکشیم.با این برگه ها ما دیگر رمه نیستیم،یک گام به پیشیم، ملتیم!
یافتن بهترین راه ها و شناختن بهترین کسانی که ما را برای رسیدن به هدفمان یاری کنند بخش مهمی از مبارزه ماست.گام بعدی ما رای دادن است و از رای دادن مهمتر، در ایران امروز، حراست از رای مردم است.
فردا مائیم و صندوق رای و پس فردا مائیم و برداشت آنچه کاشته ایم!
در همه شهرهای ایران میدان ها و خیابان ها و درها و دیوارها و ماشین ها و موتورها و پیاده ها و سواره ها گواهی می دهند که میر حسین موسوی از صندوق ها در می آید.ما امیدواریم دولت از رای ما حراست! کند و اگر حراست نکند امیدواریم احزاب سیاسی و کاندیداها در جستجوی حقیقت، رای دهندگان را نومید نکنند.
در اردوگاه اصولگرایان متانت محسن رضایی سبب شد تا نتواند همسنگ احمدی نژاد باشد و احمدی نژاد بتواند با در اختیار داشتن اصولگرایان افراطی همچنان خود را تنها کاندیدای این طیف نگه دارد. در جبهه اصلاح طلبان نیز یاران موسوی با راه اندازی موج سبز توانستند خود را حریف اول احمدی نژاد جا بیندازند.
امروز انتخابات دو قطبی است: احمدی نژاد یا موسوی!
موج سبز تمام خیابان های شهر های بزرگ را تسخیر کرده است.بسیاری از خیابان های تهران بعد از ظهر ها بسته می شود و بادکنک ها و روبان ها و نوارهای سبز افراشته می شوند.شعارهای هواداران حرکت سبز در فضای شهرها شبانه می پیچد و البته فریاد شعارهای "مرگ بر ضد ولایت فقیه" هواداران آقای رئیس جمهور هم بلند است.
فضا دو قطبی است .سبزها هر روز بیشتر می رویند و تنها کلمه ای که از اردگاه سبزها بر نمی خیزد،"مرگ" است.هر چه هست آوای "زندگی" است و مرگ حتی برای اجاره هم یافت نمی شود چون اردوگاه رقیب آن را "رهن کامل" کرده است.
اسکندر اگر چه رنجید اما کنجکاو شد و سواره به خارج از شهر رفت تا خود به دیدار این فیلسوف برود. دیوژن اگر چه از کلبیون بود و در خمره ای زندگی می کرد آن روز برهنه شده بود تا حمام آفتاب بگیرد. اسکندر سواره بالای سر دیوژن رفت و گفت: چرا به دیدن پادشاه فاتح نیامدی؟
پس از گفتگویی کوتاه اسکندر از دیوژن خواست، نیازی بیاورد تا برآورده شود.دیوژن به اسکندر گفت:تنها نیازم این است که از برابر بگذاری و بگذاری بر من بتابد.
****
مناظره دیشب آقایان کروبی و احمدی نژاد را که دیدم بی اختیار به یاد این حکایت افتادم.رئیس دولتی پس از چهار سال ریاست تازه به جای اثبات خود تنها دیگران را نفی می کند و با ورود به زندگی خصوصی دیگران و آلوده نشان دادن آنان به تطهیر زندگی خصوصی خویش می پردازد.
در دوره آقای احمدی نژاد همه چیز تنزل کرد به ویژه شان مردم.حالا شان ریاست مردم هم فرو کشیده شد، اگر چه آقای احمدی نژاد همچون فاتحان بزرگ سخن می گوید.
دلم می خواهد به این فاتح بزرگ بگویم به خاطر خدا از برابر خورشید بگذر و بگذار هوایی تازه کنیم!
دختران و پسران سبزپوش در خیابان ها راه افتاده اند.دستبندها و روبان ها خبر از حرکتی نو دارند.لباس فروش ها لباس های سبز خود را بالاتر از دیگر لباس ها گذاشته اند و دستفروشان هم تی شرت های سبز را به رهگذران می فروشند.
رنگ سبز رنگ میر حسین موسوی است.رنگی است که ستاد تبلیغاتی او به دلیل سید بودنش برگزیده است.رنگ سبز رنگ نشان سادات بوده است و هنوز هم شال ها و کلاه ها و عمامه های سبز را بر تن سادات می بینیم اما به نظرم این رنگ امروز دارد از مرزهای "نشان اجدادی" میر حسین می گذرد و به نشانی از حرکتی جدید بدل می شود.
رنگ سبز امروز نشان راه سبزی است که جوانان سبزپوش باید آن را بپیمایند.راهی به سوی استقلال، راهی به سوی آزادی و راهی به سوی جمهوری اسلامی!
سبز رنگ زندگی است.رنگ آبادی است.رنگ رویش است و رنگ شادمانی.سبز بپوشیم،سبز باشیم و سبز بیندیشیم.ما برای زندگی کردن و برای بالا گرفتن و برای شادمانی آمده ایم.راه سبز راه زدودن اندوه است.
اگر در این انتخابات میر حسین پیروز شود ما به منزلگاه اول رسیده ایم و منزلگاه های بعدی را باید یک به یک پشت سر بگذاریم.اگر جز این شد باز برای سپردن این راه کمربسته بمانیم.
* دیروز اصفهان بودم و از نزدیک شال سبزها را دیدم که از دانشگاه اصفهان به سمت دروازه شیراز راه افتادند.جوان های پاکپاخته ای که مثل نوجوانی ما خیال می کنند می توانند شمع هایی برای روشنی جهان بیافروزند اما غافلند که تنها می توانند جان بر شعله یک شمع بگذارند و بگدازند و بروند.این ها هم شعار می دادند:" موسوی قهرمان - امیر کبیر ایران"
* امروز بعد از ظهر در تهران ، خیابان ایران زمین پسران و دختران جوانی را دیدم که شال سبز انداخته بودند و عکس های نخست وزیر امام را پخش می کردند و به خواهش از همه می خواستند که عکس ها را به شیشه های ماشین هایشان بچسبانند و مردم هم همراهی می کردند.
یکی از همسالانم با من بود.عکس ها را که به شیشه می چسباند گفت:ما بچه بودیم گفتیم: "استقلال، آزادی ، جمهوری اسلامی" جوان شدیم، گفتیم: آزادی... حالا که در نشیبیم هم همان ها را می گوییم که در آغاز گفتیم... گفتم :تو خیال می کنی تلواسه آزادی از تو آغاز شده اما نمی دانی که تو جز واگویه حرف های امیر کبیر و سید جمال و دو سید و مبارزان مشروطه چیزی بر زبان نیاورده ای!
و در آخر گفتم: رفیق! تو امروز فقط یک مشروطه خواهی!
.............................
+ غروب دیروز در مسیر اصفهان به تهران در کاشان توقف کردم و به باغ لعنتی فین رفتم.در حمام فین کنار حوضچه ای که رگ های امیر را در آن جا زده بودند ایستادم.عکاسی هلندی داشت از آن جا عکس بر می داشت.با خودم گفتم این عکاس وقتی از قتلگاه امیر برمی خیزد و بیرون نام امیر کبیر های جدید را می شنود، چه برداشتی از میهن عزیز من خواهد داشت؟!




