
امروز اول اردیبهشت ماه "روز سعدی" است.باز هم خدا پدر شیرازی ها را بیامرزد که بازار همشهری هایشان "سعدی" و "حافظ" را همچنان گرم نگه می دارند.می خواستم امروز شیراز باشم اما نتوانستم.شیراز واقعا "معدن لب لعل است و کان حسن!"من احساسم این است که آدم در شیراز پیر نمی شود.سعدی و حافظ هم چون شیرازی بودند شعرهایی سرودند که سرشار از زندگی است و با مرگ میانه ای ندارد!
20 مهر روز خواجه حافظ است و یک اردیبهشت هم روز شیخ سعدی.این شیخ و خواجه شخصیت های عجیبی هستند.سعدی نیم دیندار و نیم دنیادار است و حافظ نیم دینداری است در ستیز با مذهب رایج!
هر دو آنچنان قدرتی داشته اند که خود را بر تاریخ تحمیل کرده اند.قدرتمداران و متظاهران و دروغگویان و نادرستان از نیش و طعنه و ستیزه این دو مرد آرام نداشته اند اما نتوانسته اند نام آنان را بزدایند و برای فرار از آشکاری شکستشان تلاش کرده اند اینان را هم مذهب خود بنمایانند و این هنر و قدرت این دو مرد به ویژه حافظ است!
خدا رحمت کند دکتر "علی محمد مژده"، سعدی شناس بی دروغ شیرازی! او سعدی را خوب می شناخت و می فهمید.روزی این شعر را سر کلاس "تاریخ ادبیات" خواند.پیرمرد که آن روزها نود و اندی سال داشت ذوق زده این شعر را خواند،به گونه ای که همه دانشجویان متوجه "حال" استاد شدند.بیت آخر را که خواند، گفت:"آقایون و خانما منو ببخشند.من با خوندن ئی شعر سعدی مست می شم.بعضی وقتا شب تا صب تو حیاط می چرخم و ئی شعرو می خونم".
من این جا آن غزل را به یاد استادم و آن "حال" پنهانش و برای یادی از سعدی می گذارم:
یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم
گرم چو عود بر آتش نهند، غم نخورم
چو التماس برآمد، هلاک باکی نیست
کجاست تیر بلا؟ گو بیا که من سپرم
ببند یک نفس ای آسمان، دریچه صبح
بر آفتاب، که امشب، خوش است با قمرم
ندانم این شب قدراست یا ستاره روز
تویی برابر من، یا خیال در نظرم
خوشا هوای گلستان و خواب در بستان
اگر نبودی تشویش بلبل سحرم
بدین دو دیده که امشب تو را همیبینم
دریغ باشد فردا، که دیگری نگرم
روان تشنه، برآساید از وجود "فرات"
مرا فرات ز سر برگذشت و تشنهترم
چو میندیدمت، از شوق بیخبر بودم
کنون که با تو نشستم، ز ذوق بیخبرم
سخن بگوی که بیگانه پیش ما کس نیست
به غیر شمع و همین ساعتش زبان ببرم
میان ما بجز این پیرهن نخواهد بود
و گر حجاب شود تا به دامنش بدرم
مگوی: سعدی از این درد، جان نخواهد برد
بگو: کجا برم آن جان، که از غمت ببرم!
و این هم غزل "نوبت عاشقی" سعدی که مرا در آن "حال" با استادم یگانه می کند:
گفتم: آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
وآن که را دیده در دهان تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندی
خاصه، ما را که در ازل بودهست
با تو آمیزشی و پیوندی
به دلت! کز دلت، به در نکنم
سخت تر ز این مخواه سوگندی
یک دم آخر حجاب یک سو نه
تا برآساید آرزومندی
همچنان پیر نیست مادر دهر
که بیاورد چون تو فرزندی
ریش فرهاد بهترک میبود
گر نه شیرین نمک پراکندی!
کاشکی خاک بودمی در راه
تا مگر سایه بر من افکندی
چه کند بندهای که از دل و جان؟
نکند خدمت خداوندی
سعدیا دور نیکنامی رفت
نوبت عاشقیست یک چندی!



