تبليغاتX
مشق- وبلاگ محمد دادفر
چهارشنبه 31 خرداد1385
عجایب پشت سنگستان
اما دلم مي خواهد نميرم و عجايب بيشتري ببينم! و عجايب بسياري بر شمرد.وقايعي که اصلا تصور آن ها را نداشته است.

خدا آن پيرمرد را بيامرزد.امروز ما مانده ايم و به جاي او عجايب مي بينيم. يکي از عجايب اين روزها رفتن آقاي سعيد مرتضوي به اجلاس شوراي حقوق بشر است و همزمان، زنداني شدن علي اکبر موسوي مدافع حقوق بشر در اوين.

من ابدا به مقام منيع آقاي مرتضوي قصد جسارت ندارم و شايد جرات جسارت ندارم چون انواع احکام قطعي و غير قطعي نزد ايشان دارم که اجراي آن ها به سرانگشت توانايش وابسته است، فعلا هم موسوي خوئيني به نيابت از ما شجاعان روزگار زندان است و لازم نيست ما ميل زندان کنيم.

علي اکبر موسوي خوئيني در خلال دوره مجلس ششم مدافع حقوق زندانيان بود و به واسطه جواني و تعاليم دوره دانشجويي بي باک.کشف زندان هاي بي نام و رسيدگي به وضع زندانيان بي کس، هنر موسوي بود. وقتي به اتفاق مرحوم علي رضا نوري طرح تشکيل فراکسيوني را براي دفاع از حقوق بشر ريختيم، موسوي پيگير ترين نماينده بود که مي خواست آن را به انجام برساند و وقتي در ميان نمايندگان مجلس پچ پچي بود که چرا ما نبايد بتوانيم مستقيما با رهبر معظم صحبت کنيم تنها موسوي بود که برخاست و اعتراضي  بر لب آورد.

به هر روي موسوي از فعال ترين نمايندگان براي دفاع از حقوق مردم بود و اين را تا هنوز هم حفظ کرده است و تاوان آن را هم داده است.

امروز آقاي مرتضوي مي خواهد به عنوان نماينده دستگاه قضايي ايران لابد به عنوان قاضي عادلي که مدافع حقوق بشر بوده و احکامي را در دفاع از حيثيت و شرافت شهروندان صادر کرده است در شوراي حقوق بشر سازمان ملل متحد شرکت کند.

در چند اجلاس حقوق بشري که من عضوي از هيئت ايراني بوده ام و به خاطر دارم که بخش قضايي هيئت ما چگونه در مقابل پرسش هاي طرف خارجي بي پاسخ مي ماندند و نمي توانستند موارد نقض حقوق بشر را پاسخ دهند.حالا نمايندگان دولت ايران در مقابل پرسش هايي پيرامون مسائل اخير چه خواهند گفت، خدا مي داند و به ما هم مربوط نيست.

من مخالف  حضور مرتضوي در آن شورا نيستم و هيچ نامه اي را هم عليه ايشان امضا نمي کنم، چون من خودم اول و آخر بشرم و چون ايشان حکم زندان مرا که به قلم خودش نوشته اجرا نکرده است به همين يک دليل مي تواند مدافع حقوق بشر – يعني من – باشد. اما مي خواهم از ايشان بپرسم، زماني که هواپيمايش از باند فرودگاه مهر آباد برمي خيزد و ازپنجره هواپيما سنگ و سيمان وآهن هاي در هم فرورفته پايتخت را مي بيند، احساس نمي کند پشت ديوارهاي اين سنگستان،  کساني هستند که او بايد جايش را با آن ها عوض کند.

من مانده ام، مثل آن پيرمرد آرزو کنم که بمانم و عجايب بيشتري ببينم و يا آرزو کنم که نمانم و نبينم!

+ [لینک]