
وقتي سه روز پيش متن کوتاهي را براي سالروز توقيف تمامي مطبوعات به دستور محمد علي شاه نوشتم و روزنامه اي براي چاپش نيافتم، دلم گرفت. شاه مستبد ٩٩ سال پيش دستور توقيف مطبوعات داده و تو امروز نتواني پيرامونش بنويسي . چهار روزنامه نگار عزيز را به خاطر آزادي خواهي اشان ٩٩ سال پيش پوست کنده باشند و در مقابل چشمان همديگر کارد آجين کرده باشند و تو امروز نتواني بگويي "جوان افتاد" و يا پير افتادند! "روزگار غريبي است نازنين"!
٩٩ سال پيش در چنين روزي يک روز پس از به توپ بستن مجلس، آزادي خواهان در غل و زنجير به باغ شاه افتاده اند.شاه سر تا پا کينه و نفرت بود و مي خواست مقابل چشمان خود جان دادن اين چهار دشمن سمج را ببيند.تاريخ در اين باره سکوت کرده وننوشته در آن زمان که اين چهار نازنين را سلاخي مي کردند شاه "قدر قدرت" کجاي باغ شاه بود اما نفرت او از اين نفرات وسابقه اش در کشتن سه شاعر و نويسنده ديگر در تبريز، دلالت مي کند که او بايد اين صحنه ها را با چشم خود و براي خوشي بيمارگونه اش ديده باشد.اين شاه آن روز و وليعهد پيشين، در تبريز دم آخر ميرزا آقاخان کرماني ، ميرزا احمد روحي و خبير الاسلام را هنگام سربريدن، از ايوان کاخش به تماشا نشسته بود.
ميرزا جهانگير خان فريفته مشروطه بود. او مي پنداشت همين که مظفرالدين شاه فرمان مشروطه را امضا فرموده و کشور صاحب قانون اساسي شده است، بساط استبداد برچيده شده و ديگر باز نخواهد گشت. بنا بر اين با شدت تمام در صور اسرافيل دميد وبر استبداد تاخت. او نمي دانست اين درخت آنچنان ريشه دوانده که بي مدد باران ،اگر نه از اعماق،از جوي هاي جاري پنهان، سيراب مي شود و مي تواند تا سال ها و دهه ها باقي بماند.اين ساده دلي را بسياري از پاک باختگان اين سرزمين اهورايي استبدادزده داشته اند.
بر طاق ايوان "صور اسرافيل " که شايد طناب دار ميرزا جهانگير خان از همان جا آويزان شد ، نوشته بود "حريت،مساوات،اخوت" و اين همان شعار انقلاب فرانسه بود: " آزادي ، برابري، برادري" و ميرزا در اولين شماره نوشته بود:"... دولت عليّه ايران رسماً در عداد دول مشروطه و صاحب كنستى توسيون قرار گرفت.دوره خوف و وحشت به آخر رسيد... زبان قلم در مصالح امور مُلك و ملت آزاد شد و جرائد ومطبوعات براى انتشار نيك و بد مملكت حريت يافت... اميدواريم تا آخرين نفس ثابت قدمباشيم و با صداى رسا مىگوييم كه از تهديد و هلاكت بيم و خوفى نداريم و به زندگى بدونحريت و مساوات و شرف وقعى نمىگذاريم و به جز ذات پروردگار و احكام الهيه و قوانينملكيه از احدى نمىترسيم..."
ميرزا جهانگير خان از هيچ نترسيد.اين شيرازي شجاع وقتي مجلس مورد هجوم فوج مستبدين واقع شد سلاح به دست گرفت و ايستاد و تنها زماني که در روز دوم تيرماه ١٢٨٧ مجلس به توپ بسته شد حاضر به عقب نشيني تا پارک امين الدوله گرديد.
سلطان العلماي خراساني هم در شجاعت هيچ از ميرزا کم نداشت و وقتي مورد تندي مخبراسلطنه وزير معارف و مدافع رئيس اداره انطباعات قرار گرفت تا عليه "وجود مقدس شاه" چيزي ننويسد گفت: "گر ما زسر بريده مي ترسيديم/ در محفل عاشقان نمي رقصيديم."
گفته اند ملک المتکلمين و ميرزا جهانگير خان را با هم از صف زندانيان خارج کردند در حالي که دست و پاي و گردنشان در زنجير بود و به سختي راه مي رفتند.ملک المتکلمين وقتي راه مي افتد، مي خواند:" ما بارگه داديم اين رفت ستم بر ما / بر کاخ ستمکاران تا خود چه رسد خذلان" و بعد از زمان کوتاهي مير غضب زنجيرهاي بي زنداني را در کنار ديگر دربندان مي اندازد.
ميرزا جانگير خان اميدوار بود با پنجه فولادى قانون اساسى بر مغز "ديو اداره انطباعات" بكوبد " و اين لفظ منحوس فرنگى سانسور را از صفحه اين خاك براندازد" و مي گفت :"قلم كه خدا در قرآن مجيد بدان قسم خورده... نبايد محبوس چاه زندان بُخت النَصَّرها باشد...»
برابر با همين امروز و شايد همين ساعاتي که من مشغول نوشتن هستم ميرزا و ملک و سلطان العلما و...را به وضعي کشتند که قلم از ذکر آن فرو مي ماند .
و اين سرگذشت قلمي است که روزي در دست هاي آنان استوار بود و بهاي استواريش را پرداختند و امروز در دست هاي لرزان ما جا به جا مي شود!




