تبليغاتX
مشق- وبلاگ محمد دادفر
شنبه 17 تیر1385
عشقي راوی شکست مشروطه!

عشقي از هفده سالگي در جرايد پايتخت شروع به نوشتن كرد و عملا فعاليت هاي سياسي خود را آغاز نمود. در سال 1294 شمسي در شهر همدان دست به انتشار نشريه‌اي به نام <نامه عشقي> زد و عقايد ميهن پرستانه تند خود را انتشار داد. وي با مليون مهاجري كه در سال‌هاي جنگ اول به استانبول رفتند، راهي آنجا شد و در "مكتب سلطاني" و "دارالفنون استانبول" به تحصيل علوم اجتماعي پرداخت. ‌

 آغاز ظهور اين شاعر و روزنامه‌نگار در تاريخ سياسي ايران مصادف با سال 1298 شمسي و 1919 ميلادي و صدارت ميرزا حسن خان "وثوق الدوله" است. وثوق‌الدوله عاقد قراردادي با دولت انگليس بود كه ظاهرا براي نوسازي ايران منعقد شده بود اما به گمان سياسيون و دولت‌هاي مقتدر وقت يعني روسيه و ايالات متحده آمريكا، به تحت الحمايگي ايران مي‌انجاميد و استقلال كشور نقض مي‌شد.

 ‌ وثوق الدوله در اعلاميه اي به تاريخ 18 مرداد 1298 شمسي مفاد قرارداد را فاش ساخت و از همين‌جا حملات شديد سياسيون و نويسندگان و شاعران انقلابي به او آغاز شد. ‌لحن عشقي بسيار تند و افشاگرانه بود. منظومه "عشق وطن" او از لبريزي صبرش حكايت مي‌كند و سپس به هجو وثوق الدوله مي‌رسد:

 "اي وثوق الدوله ايران ملك بابايت نبود/ اجرت‌المثل متاع بچگي‌هايت نبود/ مزد كار دختر هر روزه يك جايت نبود/ تا كه بفروشي به هر كه او زرفشاني مي‌كند." ‌

عشقي با اين لحن و زبان به عرصه سياسي آمد؛ خشن ، ياغي و عاصي. پيش ازآن وي " نوروزي نامه"، "سه تابلوي مريم"، "كفن سياه" و ... را سروده بود كه در تمام آثار اعتراض به وضع موجود فرهنگي و سياسي ايران موج مي زد اما جسارت او در برخورد با قرارداد 1919 و وثوق الدوله، نامش را بر سر زبان‌ ها انداخت.

شخصيت عشقي و آثارش را مي‌توان از جنبه‌هاي مختلف نگريست. نوگرايي در ادبيات، روزنامه‌نگاري، وطن پرستي، انقلابي‌گري، نوخواهي در عرصه فرهنگي و سياسي و عصيانگري او جنبه‌هايي است كه مي‌شود با تكيه برآثارش، نوشته‌هاي ديگران و تاريخ مشروطه خواهي ايرانيان تا برآمدن رضاخان بدان پرداخت. من دراين مجال اندك با تكيه بر سه ديدگاه‌اش درباره 1- جمهوري رضاخاني 2- عيدخون 3- نياز به "آدم‌هاي تازه" روايتي از شكست مشروطه را باز مي‌گويم. ‌

1-عشقي و پيشنهاد روي كارآمدن آدم‌هاي تازه

انقلاب مشروطه مي‌خواست مهر پاياني بر نظام مطلقه سلطاني باشد و قدرت، ميان مردم و هيات حاكمه تقسيم شود. حكومت قاجاري پراز "دوله"‌ها و "سلطنه"ها بود و قدرت بين خاندان‌هاي اشرافي تغيير و تداول داشت. مشروطه آمده بود كه اين دور باطل را بشكند و نام‌هاي كهنه آزاردهنده را به نام‌هاي جديد تبديل كند.

عشقي در سه مقاله با عنوان "آدم‌هاي تازه كار يا كار براي آدم‌هاي تازه"، انقلابيوني را كه به مرض "قجرها" مبتلا شده و حاضر به ترك پست‌ها و مناصب خود نيستند و جا براي جوان‌هاي دانش آموخته و فرهيخته باقي نمي‌گذارند، به سوزن گرامافوني تشبيه مي‌كند كه براي خواندن صفحه آهنگ اول مناسب بوده‌اند و اگر همچنان بمانند، فقط باعث ضرر و زيان مي‌شوند و همچون سوزن‌ كهنه، صفحه‌هاي گرامافون را خراب مي‌كنند. عشقي درآن مقاله مي‌نويسد: "تمام ايراد عناصر كهنه برما اين است كه ..." آن وقتي كه ما در مجلس هدف گلوله ‌قزاق‌هاي محمدعلي شاه بوديم، شما كجا بوديد؟" نمي‌دانم گناه ما چيست كه آن وقت بچه بوديم و طبيعت مي‌خواست ما را در مدرسه براي آينده اين سرزمين بپروراند."

عشقي معتقد است بايد يك عده عناصر تازه نفس مصدر امور شوند و انقلابيون سابق، خسته و مايوس شده‌اند و نمي توانند امور كشور را برگردانند: ..." تمام كساني كه درصدر مشروطيت فرياد مي‌زدند: انقلاب... انقلاب...آزادي! امروز با نهايت افسردگي مي‌گويند: ياد دوران ناصرالدين شاه به خير!!! بي‌خود انقلاب كرديم! ‌ اينان همه مرتجع‌اند، بايد به آنان گفت اگر از انقلاب نتيجه منظوره گرفته نشد، تقصير شماست، تقصير خستگي شماست..." ‌ اين روايت اول عشقي از ناكامي انقلاب مشروطه در ساختن و يافتن نيروهاي جديد براي اداره كشور و اسير شدن كشور در چنگ <اليگارشي> قاجاري است. ‌

2-عشقي و پيشنهاد برگزاري "عيدخون" ‌

مشروطه خواهان درآغاز، نه به دنبال مشروط و مقيد كردن سلطنت بودند و نه به دنبال انتقال قدرت به مردم از طريق مجلس و دولت انتخابي. آنها در پي تاسيس عدالتخانه بودند، عدليه مي‌خواستند، جايي كه از حقوق مردم در مقابل ماموران وعوامل دولتي دفاع كند و دست تعرض درباريان و خوانين و مالكان را بر توده هاي مستمند كوتاه نمايد. ‌ انقلاب مشروطه از درخواست عدالتخانه گذشت و به پادشاهي مقيد و تشكيل مجلس و دولت منتخب نمايندگان ملت رسيد. ‌ به گواه تاريخ، انقلاب مشروطه نتوانست رفع تعرض، رفع تبعيض و رعايت تساوي شهروندان در مقابل قانون را حاكم كند. بنابراين نويسندگان و شاعران مشروطه‌خواه، در آثار خود به بي‌عدالتي‌ها و تضييع حقوق مردم بسيار معترض شده‌اند. ‌ عشقي سرخورده از جست و جوي عدالت و بازخواست حاكمان وقت، از قيد منطق، خود را رها مي‌كند و به تبليغ نوعي انقلابي‌گري در مواجهه با حاكمان ظالم مي‌پردازد. وي در مقالات "پنج روز عيد خون" يك آنارشيست به تمام معنا است. ياغي و عصيانگر است. روزنامه‌نگار انقلابي نوميد از اجراي عدالت، مي‌پندارد با يك خيزش عمومي بايد سزاي خائنين به قوانين مشروطه را داد.

عشقي خطاب به مردماني كه هر ساله به مناسبت‌هاي مختلف جشن‌مي‌گيرند، مي‌گويد:"براي حفظ سلامتي جمعيت، در هر سال ، بايد پنج روز عيد خون گرفت، پنج روز خون، پنج روز مجازات، پنج روز انقلاب ، پنج روز كوك كردن چرخ‌هاي قوانين."

 وي در تمام اين مقالات به عواقب پيشنهاد خود نمي‌نگرد و حاضر نيست زيان‌هاي وحشتناكي كه ممكن است از اجراي اين پيشنهاد برجامعه وارد شود را محاسبه كند. او انقلابي است و خشم و نفرت او زاده غليان احساس او است و احساس جايي مي‌نشيند كه پيشتر عقل از آنجا رانده شده باشد.

اين پيشنهاد عشقي در حقيقت دومين روايت او از شكست جنبه عدالتخواهي انقلاب مشروطه است. آن قدر ظلم و بي‌عدالتي گسترش يافته كه هيچ راه منطقي، به ذهن شاعر و نويسنده ‌مردمي نمي‌رسد.

3- عشقي و نبرد با "جمهوري خواهي" رضاخان

انقلاب مشروطه، انقلابي ضد استبدادي بود و مي‌خواست سلطان خودكامه را به زير بكشد و سلطاني با اختيارات اندك و تشريفاتي بر تخت بنشاند. مظفرالدين شاه اين قاعده را پذيرفت و محمدعلي شاه كه نپذيرفت به قدرت مردم از كشور رانده شد و احمد شاه نيز به قدرت مردم و مجلس تن داد.

پس از كودتاي 1299 شمسي اندك اندك قدرت در دستان رضاخان جا مي‌گرفت و سردار سپه كودتا، پس از وزارت جنگ، رئيس الوزرايي و فرماندهي كل قوا در انديشه فتح آخرين كرسي بود: پادشاهي!

اما رضاخان، فرمانده كودتاي 1299 تا سال 1303 كه مي‌خواست بنيان قاجاري را براندازد خود و هوادارانش منتقد تند پادشاهي قاجار بودند و حكومت پدر و پسري را نفي كرده بودند و نمي توانستند باني شکل ديگري از همان حکومت باشند، بنابراين در انديشه جديدي افتادند و آن هم پايان پادشاهي در ايران و اعلام جمهوري بود.

عشقي و بسياري ديگر از روشنفكران و نويسندگان آن عهد، "جمهوري  خواهي" را توطئه‌اي براي تجميع قدرت در دستان رضاخان دانستند و با آن به مخالفت پرداختند. عشقي مي‌گفت:"مملكت ايران هنوز سال‌ها محتاج رژيم مشروطيت و عملي شدن قوانين موضوعه است." وي در مقاله "جمهوري قلابي" كه مي‌خواهد به خوانندگانش بگويد جمهوري را مي‌فهمد و مي‌داند چگونه حكومتي است اما آن را توطئه‌اي براي استقرار استبداد نو مي‌داند و با آن مخالفت مي‌كند، مي‌نويسد:"گوسپند چران‌ها ... جمهوري طلب شده‌اند و اين گوينده با يك من فكل و كراوات ضد جمهوري هستم!"

سرانجام رضاخان از "جمهوري خواهي" خود دست كشيد و مخالفت با جمهوري را هم به گردن علما و روحانيون قم انداخت و توفيق يافت خاندان قاجار را خلع و خود پادشاه مطلق ايران شود. رضاخان وقتي "رضا شاه" شد، در حقيقت تمامي اميال مشروطه‌خواهان را نقش بر آب كرد، ديگر از مطبوعات آزاد، از انتخابات سالم و از مجلس توانمند ملي اثري بر جاي نماند و باز گزمه‌ها و ژاندارم‌ها مالك جان و مال مردم بودند و باز يک نفر فصل الخطاب بود و حرف آخر را مي راند. اين روايت سوم از شكست انقلاب مشروطه بود كه بر خامه زهرآگين عشقي روان شد.

عشقي در آخرين شماره روزنامه "قرن بيستم" تمام‌قد در مقابل جمهوري رضاخاني ايستاد و آن را ساخته انگليس و برباد دهنده ايران دانست. اين شماره "قرن بيستم" در روز شنبه 7 تيرماه 1303 منتشر شد كه اشعار و مقالاتي با عناوين "آرم جمهوري"، "جمهوري سوار"، "مظهر جمهوري" و "نوحه جمهوري" داشت و بلافاصله دستور توقيف آن هم صادر گرديد.

پنج روز بعد از انتشار آخرين شماره "قرن بيستم" يعني روز پنجشنبه دوازدهم تيرماه 1303 شمسي، عشقي به گلوله تپانچه "مراجعين عريضه‌دار"، در منزل خود كشته شد و فرداي آن روز قريب 30 هزار نفر در تهران پيكرش را از مسجد سپهسالار تا "ابن بابويه" تشييع كردند. او خود گفته بود:

من آن نيم كه به مرگ طبيعي شوم هلاك        

و اين كاسه خون به بستر راحت، هدر كنم

+ [لینک]