
اولين مطلبي كه از من چاپ شد
- اولين مقاله اي را كه به چاپ سپردم به نظرم سال 70 در روزنامه صباي شيراز بود. در سه يا چهار شماره ي صبا راجع به دو بيتي سرايي در استان بوشهر مقاله نوشتم.
بهترين كتابي كه خوانده ام
- اين سؤال سختي است. واقعا برايم مشكل است بهترين كتابي كه خوانده ام را بگويم، اما «خاطرات حاج سياح» را مثل خوشي دردناكي همواره با خود دارم.
تأثير گذارترين نويسنده
- من زماني شيفته قلم "آل احمد" شدم. بسيار نثرش را پسنديدم و شايد تا امروز هم احساس مي كنم گاهي من در جلد آل احمد رفته ام و مي نويسم. البته فقط نثر او، كوتاه نويسي اش و حرمتي كه براي كلمات قايل مي شود نه بيشتر! من از شخصيت آل احمد خيلي خوشم نمي آيد. شخصيت دوگانه اي دارد، اما نثرش محشر است!
چرا به فكر انتشار آيينه جنوب افتادم
- من تقريبا از كلاس اول راهنمايي به ساختن روزنامه ديواري علاقمند شدم و در مدرسه پهلوي سابق (شريعتي) براي روزنامه هاي ديواري داستان خلاصه مي كردم. در كلاس هاي دوم و سوم راهنمايي كه گناوه بودم، تيمي ساختيم كه روزنامه ديواري «دانش» را براي مدتي منظم درمي آورد. در آن تيم، من بودم و چند هم كلاسي ديگر كه اسمشان را به خاطر سپرده ام، ضرغام احمدي، نصرالله كوصلي، دهدشتي و رسولي تبار، ياد همه اشان به خير! اول دبيرستان كه به بوشهر آمدم، انقلاب بود و ... اين علاقه را با خود آوردم تا زماني كه در شيراز فاصله بين سال هاي 67 تا 71 ادبيات مي خواندم. آن جا با خبر جنوب و صبا همكاري مي كردم و از نزديك با كار روزنامه داري آشنا شدم و تجربياتم را از آن جا برداشتم تا براي منطقه خودم روزنامه منتشر كنم و كردم، مرداد 73 آيينه جنوب درآمد.
مطالعه در دوران نمايندگي مجلس
- من در دوره نمايندگي مجلس ششم متون حقوقي بسياري خواندم. كميسيون اصل 90 اقتضا داشت كه من از حقوق مدني، كيفري و اساسي آگاهي كامل داشته باشم تا به خاكي نزنم. حتا در مواردي پيش مي آمد كه بايد حقوق تطبيقي هم مي خواندم، مثلا در مواردي مثل قوانين زندان ها يا مصونيت نمايندگان قوانين كشورهاي مختلف را كنار هم مي گذاشتم. البته سير مطالعاتي خودم كه متون ادبي و تاريخي بود اگر چه منقطع نشد اما بسيار نامنظم شد و پايان مجلس من كتاب هاي زيادي داشتم كه تا نيمه خوانده و علامت گذاشته بودم.
روزي چند ساعت مطالعه؟
- الان روزي حداقل 4 ساعت مطالعه مي كنم، از كتاب و روزنامه گرفته تا اينترنت ... دنياي شيرين گوشه نشيني يعني همين ! الحمدالله به يمن دوره مهرورزي، ما را گذاشته اند مطالعه كنيم تا به درد آينده مملكت بخوريم!
آخرين كتابي كه خوانده ام
- كتاب انقلاب اول روسيه عصر مشروطه نوشته خانم گلناز سعيدي است . من مشغول مطالعه پيرامون ادبيات مشروطه ام و بيشتر كتاب هايي را كه مي خوانم پيرامون اين موضوع است. جالب است آقاي طبيب در انجمن بوشهري ها بعد از اين كه اين كتاب را تمام كرده بودم، گفت كه خانم «سعيدي» نويسنده اين كتاب بوشهري و نوه ي ناخدا عباس دريانورد است.
مطلبي كه هنوز ننوشته ام
- من در نوشتن قدري تنبل هستم. بنابراين سوژه هاي بر باد رفته زيادي دارم. ولي سال هاست مي خواهم راجع به «مرگ زبان فارسي» كه آينده اي نه چندان دور فراخواهد رسيد، بنوسيم. زبان فارسي از پويايي افتاده و هجوم زبان انگليسي همان بلايي را بر سرش خواهد آورد كه او بر سر گويش هاي داخلي كشور آورد. زبان فارسي در واژه سازي ناكارا است و اگر اين الفباي عاريتي و دستور عاريتي هم چنان بر آن تحميل شود، در مقابل زبان انگليسي زانوي تسليم خواهد زد و به گنجينه خواهد پيوست. البته من به جهاني شدن در همه عرصه ها ايمان دارم، ولي با قدرت به مرحله ي جهاني رفتن بسيار بهتر از ضعيف و وارفته رفتن است.
راجع به نويسندگان جرايد بوشهر
- بدون تعارف همه از ما بهترند. نويسندگان مطبوعات در بوشهر دست شان خوب به قلم آشناست و عمدتا آن هايي كه جا افتاده اند، نثر خوبي دارند، اما گاهي اسير سوژه هاي خرد مي شوند و آن قدر پيگير مسايل جزئي مي شوند كه نوشته هايشان خسته كننده مي شود. به هر حال تعداد قلم زنان جرايد بوشهر موجب مباهات من است. من كه تجربه سخت، يافتن اهل قلم براي همكاري براي اولين نشريه بوشهر را تجربه كرده¬ام، اميدوارم اين باغ، آباد بماند!
اثر گذارترين مقاله اي كه نوشته ام
- اول، سه طنز پيوسته در ستون «پيرزن منگ منگو» نوشتم كه با آن توانستم يك كانون ضد مطبوعات را كه درون مطبوعات ساخته بودند، متلاشي كنم و دوم مقاله «العاذر نباشيم» كه در روزنامه همبستگي و هفته نامه نسيم جنوب چاپ شد و مسئله «زندانيان سياسي» را از حاشيه مجلس به متن آورد. اگر چه از مقالات اول يك پرونده مفتوح دارم و از مقاله دوم 4 ماه حبس در اجراي احكام . اما هيچ از نوشتن آن ها پشيمان نيستم. رسالت روزنامه نگار همين است!
يك خاطره از نوشتن
- من ستوني در آيينه جنوب داشتم تحت عنوان گفتني ها كه به نام مستعار «محمد درويش منش» مي نوشتم. روزي فردي مراجعه كرد و گفت من «محمد درويش منش» هستم كه آن مقالات را براي شما مي فرستم. گفتم: «خوشبختم». بعد يادم آمد اين بايد همان آقايي باشد كه چند بار با من تماس گرفته و نشاني نويسنده اين ستون را مي خواسته و من گفته ام: «او را نمي شناسم و از طريق پست مطالبش مي رسد.» قرار شد همكاري اش! را با آيينه ادامه دهد. شماره تماسش را هم گذاشت . اتفاقا مطلبي نوشتم كه به يكي از مقامات استان! برخورد و خيلي هم ناراحت بود و مي گفت شاكي مي شود. به همان آقاي به اصطلاح نويسنده زنگ زدم و گفتم: آقاي فلان از مقاله شما شاكي است، خودتان را براي دادگاه آماده كنيد. به لكنت افتاد و رفت و رفت ... اگر مطلب مرا خواند لطفا فقط بخندد!




