
من ،بيان واقعيت کرده ام.دولت ها براي بستن فضا و ايجاد سانسور يا ترويج خودسانسوري ،به امنيتي کردن فضا دست مي زنند و با انداختن سايه هاي مهيب بر جامعه، کار خود را پيش مي برند.
گمان نکنيد اين روش ويژه کشورهاي جهان سومي است ، امريکايي ها هم به اين حربه ها متوسل مي شوند.اگر به آرشيو مطالب روزنامه ها بعد از ١١ سپتامبر آنگاه که جورج بوش ايران،عراق و کره شمالي را محور شرارت ناميد، مراجعه کنيد متوجه مي شويد که بسياري از تحليل گران، اعلام اين موضع را مقدمه اي براي امنيتي کردن فضاي امريکا ودر نتيجه برد جمهوري خواهان در انتخابات رياست جمهوري بعدي مي دانستند.
من در ايران هم چنين انگاره هايي را مي پذيرم، بالاخره حکومت کردن بازي نيست و کار حکومت تسخير اذهان است.ذهن هاي آرام و بي دغدغه پرسشگر مي شوند و پرسشگري براي دولت، زحمت و مزاحمت مي آفريند.
من معتقدم گردانندگان حکومت در ايران، هوشمند ،زيرک و زرنگ اند – اين را به تجربه و گواهي تاريخ معاصر مي گويم!- و اين رفتارهاي عجيب لازمه حکومت بر چنين کشور و چنين مردمي است.
فضاي فعلي ادامه چندين دهه تجربه است.در ايران عرصه عمومي تعطيل است و ساخت قدرت تنها عرصه فعال را در اختيار دارد و هر گونه بخواهد آن را به بازي مي گيرد.بنا براين لزومي ندارد دولت براي فعال شدن عرصه عمومي تلاش کند و خود را به زحمت بيندازد.
وقتي دانشگاه ها با اندک نهيبي خاموش مي شود و اکثريت مردم وقتي دغدغه نان شب دارند و حاضر نيستند خود را براي فردايشان به خطر بيندازند، وقتي همه فعالان اجتماعي به ساخت قدرت چشم دارند و به اجتماع نظر نمي اندازند چون هزينه بردار است و وقتي زندان کابوسي است که هر صاحب عقلي را به جنون وامي دارد! و وقتي هر کس دوستاني را گرد آورد در هراس ترکه و تازيانه مي افتد ، شما انتظار داريد دولت برخيزد و براي ما فضاي باز توليد کند.
برداشت ما از کشت ماست.هر آنچه خود مي کاريم همان را برمي داريم.تا ما همينيم روزگارمان همين است.
حکومت ها را نمي توان به خاطر تنگي فضاي سياسي و يا کنترل بي اندازه و فراگير عرصه عمومي سرزنش کرد چون جز به اين شيوه ،امور آن ها نمي گردد.
من اعتقادي به اينکه دستي از غيب برون آيد و کاري بکند، ندارم و معتقدم بشر هرچه ندارد همان است که نخواسته و هر چه دارد هماني است که سزاوار آن است.
جالب است بدانيد که در عرفان ايراني هم در سير وسلوک دو گروه وجود دارد : "اهل جهد" و "اهل توکل".اهل جهد معتقدند بدون تکيه بر پير و مراد بايد رفت تا انوار الهي بر دل متجلي شود و اهل توکل معتقدند بايد براي رسيدن به درک انوار الهي به ديگري توکل کرد و او را وکيل خود قرار داد.من به نظر اهل جهد گرايش دارم - البته از عرفان و اهلش دوري مي کنم و خوش ندارم عمر دوروزه را صرف موهومات کنم- تنها به اين نظريه که مي گويد "بايد در بي تکيه گاهي به منظور رسيد"،علاقه دارم.
ما فرزند عمل خويشيم ،آقاي مشايخ!بايد کار کنيم و رنج بکشيم و حرمان.بايد برويم و بيفتيم و پاشويم و باز...بايد نقش تاريخي خود را در آگاهي روزافزون جامعه به جاي آوريم و پس از آگاهي،عرصه عمومي را شکل دهيم.نمي شود خفه شد و در انتظار آزادي بيان! نشست ، بايد گفت و نوشت ، با قلم و اگر قلم شکستند، با زبان و اگر زبان... به اشاره و ...
تا زماني که مردم سازمان نداشته باشند و نتوانند خواسته ها و نخواسته هاي خود را انتخاب کنند و يا کنار بگذارند، وضع ما به از اين نخواهد شد . انتظار ياري غيب و ياري همسايه بيهوده است.
اگر در گفته هاي روزانه پيرامون خودتان دقت کنيد متوجه مي شويد در گفتار مردم دو چيز ثابت است :يکي آنکه مسئوليت هيچکدام از مشکلات خود را گردن نگيرند و ديگري را مقصر کنند و دوم آنکه رفع هيچ مشکلي را به اراده خود ميسر نمي دانند و معتقدند بايد ديگران و يا ديگري که قدرقدرت است بايد کاري کند...و ما بايد به جايي برسيم که گناه خويشتن بشناسيم و بر آن اقرار کنيم و پس آنگاه به دست خويش زخمبند خود باشيم... و اين راه درازي است که پيش روي ما و شايد فرزندان ماست...
منتظر هيچ سحر زودرسي نبايد ماند،بايد رفت... و مهم اين است که گام هاي ما در هيچ سنگلاخي از رفتن باز نايستد...




