تبليغاتX
مشق- وبلاگ محمد دادفر
یکشنبه 1 مرداد1385
چرا نبايد همانگونه که مي گوييم، بنويسيم؟!
 

 ابتدا اين متن را بخوانيد:
 

   " چرا بايد روزنامه نگاران به جنگ زبان مادری بروند؟  

   شيوه محاوره ای نوشتن، در وبلاگ ها مُد شده است. يعنی افعال به همانگونه كه مردم در خيابان و تاكسی و اتوبوس آن را صرف می كنند در بسياری از وبلاگ ها صرف می شود. اين كار نه بر زيبائی و شيوائی نوشته می افزايد و نه كمكی به فهم راحت تر مطالب می كند. نخستين و خطرخيز ترين نتيجه آن كشيدن آجر از زير پای فارسی است. اگر اين شيوه نگارش در كشور جا بيفتد، فردا خواندن متون و بويژه شعر فارسی برای نسل نوجوان كشور با اشكالات جدی همراه خواهد شد.

 حتی اگر بتوان، با اين بهانه و شايد دليل كه وبلاگ نويس ها نويسنده نيستند و آماتورند، بر اين كار چشم پوشيد، چطور می توان اين غفلت عده ای روزنامه نگار را ناديده گرفت؟ اينها كه داعيه نويسندگی دارند و نويسنده نيز هستند چرا؟ "    به نقل از پيک نت

 و اما: 

زبان وسيله انتقال پيام است.اين اولين تعريفي است که از زبان مي شود و شايد کامل ترين.اقوام و مردم سرزمين هاي مختلف بنا به ذوق خويش و به اقتضاي کام و دهان و دندان خود و متناسب با ابزار کار و توليد اشارات،آواها و الفاظ آفريده اند تا بتوانند خواسته ها، انديشه ها و احساس خود را به همديگر برسانند.

            در زبانشناسي براي شناخت بيشتر زبان ها، تغييرات آن ها در طول تاريخ و آموزش آن ها به ديگران ،خانواده هاي زباني  جدا مي شوند.تقسيم زبان ها به خانواده هاي مختلف نشانگر آن است  که انسان ها بنا به اقتضاي شرايطي که ذکر شد در آواها و الفاظ متفاوت مي شوند، اگر چه در آغاز اشارات مشترک داشته اند.

           زبان فارسي از خانواده زبان هاي "هند و اروپايي" است.اين خانواده زباني داراي ويژگي هايي است که آن را از ساير خانواده ها از جمله خانواده زبان هاي "سامي -  حامي" که زبان عربي از اين خانواده است،جدا مي کند.

          پس از ورود اسلام به ايران، صرف نظر از اينکه "پهلوي ساساني" به عنوان زبان دربار پادشاهان تابو مي شود و از دربارهاي اسلامي رخت مي بندد، خط عربي يا "آرامي" نيز جايگزين "خط پهلوي" مي شود.

          پس از اين حادثه، دو مشکل پيش مي آيد: يکي آنکه زبان مردم ايران جايگاه اداري و سياسي اش را از دست مي دهد و  «تابو» مي شود و طبيعتاً از زايش واژگان جديد وا مي ماند و دوم خط جديد که از خانواده ديگري است، سبب مي شود برخي حروف ساده مثل پ.چ.ژ.گ و چند حرف ترکيبي مثل اوow و اوا owa و...از زبان رانده شود و به تبع آن بسياري از کلمات جايگاه خود را از دست بدهند.

           اول کسي که در تاريخ عليه اين واقعه شورش مي کند "يعقوب ليث صفاري" است که وقتي شاعري فارسي زبان شعري به عربي در مدح او مي خواند، برافروخته مي شود و مي گويد: «چرا چيزي که من ندانم بر من مي خوانيد» و شايد اين آغازي بر احياء دوباره زبان فارسي در دربار ايران باشد.

           اين بحث هيچ ارتباطي به دين اسلام که نويد دهنده برابري به ايرانيان بود ، ندارد و تنها به يک مبحث تاريخي "تهاجم و اشغال" بر مي گردد که قوم مهاجم علاوه بر تسخير سرزمين، تلاش مي کند زبان و خطش را نيز تحميل کند.بنابراين خلط اين مبحث با مبحث تعاليم اسلام و اينکه ايرانيان چگونه اسلام را پذيرفتند، درست نيست. من نيز از منظر زباني، بدان مي پردازم.

زبان کارخانه اي است که بايد محصولاتش روزآمد و تازه باشد و همراه با تغيير و تحول در ابزار کار و زندگي و دگرگوني انديشه و احساس مردم، محصولات جديد عرضه کند.زبان فارسي به دليل اين دو ضربه هولناک قرن هاست سر بر نياورده و روز به روز مسير زوال پيموده است.

          اگر در کنار اين دو مشکل يعني: کنار گذاشتن رسمي زبان از يکسو و تغيير خط اصلي و تحميل خط غير از سوي ديگر مسأله تحقير تکلم به اين زبان در ميان عامه مردم نيز افزوده شود، عمق مشکل در سرچشمه خود را نشان مي دهد.

           طبيعي است وقتي زبان نوشتاري نو مي شود، زبان کهنه اندک اندک نيازي به نوسازي خود نمي بيند و زايش واژگان براي نويسنده جاي خود را به استخدام واژگان زبان نو مي دهد.وقتي فارسي نويسي کنار گذاشته مي شود و نوشتن به عربي رسميت مي يابد اين واژگان جديد عربي است که دست افزار نويسنده و عريضه نگار و ديواني است و نه واژه هاي غير قابل استفاده زبان مطرود!

           با ظهور صفاريان و سامانيان و زنده شدن دوباره زبان فارسي دو مشکل خودنمايي مي کند،اول خط جاافتاده آرامي که ننوشتن به آن به معني عدول از خط دين است و دوم اختراع زبان درباري جديد که بتواند همچون گذشته فاصله زبان رسمي و درباري با مردم عوام را حفظ کند و به تبع آن تحقير عامه مردم تداوم يابد.

           به گمان من تعبير زبان دري به زبان درباري مناسب ترين تعبير است.اين فاصله زبان نوشتاري با گفتاري که ريشه در فاصله طبقاتي اشراف و اذناب دارد تا امروز توانسته خود را نگهدارد و نويسندگان و شاعران اين سرزمين همواره بدان قصد که نوشته و سروده اشان در دربار پذيرفته شود، حاضر نشده اند زبان محاوره مردم فارسي زبان را وارد آثار خود کنند.

          برخي بر اين گمان اند که زبان محاوره فاسد است و ارزش ورود به متون را ندارد و حتي بسياري از نويسندگان شرم دارند که جمله اي به گويش عوام در آثار خود بياورند.اينان مي پندارند که زبان فارسي همين کلمات و حروف شسته و رفته اي است که در شعر فردوسي و تاريخ بيهقي و ... آمده و اصالت با اين زبان است و عوام الناس اين زبان را در محاوره، شکسته و کوتاه کرده اند، در حالي که خالق واژگان، همان عوام الناس اند و ديوانيان و شاعران و نويسندگان در ايران، فقط سازندگان قالب بوده اند.کلمات ساخته شده عامه مردم را گرفته و در قالب خود گذاشته اند و بعد به مردم قالب کرده اند! که شما بايد چنين بگوييد.به اصطلاح امروزي ها «فروش مال غير»کرده اند.

          به نظر من اصالت با زبان محاوره است و زبان ديواني فرع بر زبان محاوره است.اصالت در ايران با گويش هاست و زبان معيار محصول گويش هاست نه "مادر" آن ها.زبان معيار محصول فاصله طبقاتي است، محصول تحقير عوام است که جاي ديگر به تفصيل بدان خواهم پرداخت.

          جوان هاي فارسي زبان امروزي در وبلاگ هاي خود به زبان محاوره مي نويسند و کلمات و حروف را مشابه آنچه در کوچه و خيابان مي گويند، به کار مي برند.همانگونه که مي گويند، همانگونه مي نويسند:جملات کوتاه،کلمات کوتاه،بدون تکلف و پيچش.

           اخيراً در سايت پيک نت و مدت ها پيش مقالات و مصاحبه هاي پيوسته پيرامون خطرهايي که در وبلاگ ها، زبان فارسي را تهديد مي کند، خوانده ايم.برخي نويسندگان يا مصاحبه شوندگان شديداً ابراز نگراني مي کنند که فارسي شکسته وبلاگ نويس ها اسباب فساد زبان فارسي را پديد مي آورد و حتي در مواردي اينگونه نويسي را ضربه اي به مليت ايراني و موجب اضمحلال ايران مي دانند.

            من با همه اين اظهار نظرها مخالفم و معتقدم زبان معيار فارسي نشانه فساد زبان فارسي است.آنان که در آغاز کلمات و جملات فارسي را به گونه اي شکل داده اند که فقط «خواص» آن را بفهمند و گويندگان و سرايندگان با فضل آگاهي بر زبان، از عوام برتر بنشينند و ممتاز باشند،زبان را فاسد کردند نه اين جوان هايي که مي خواهند مشابه يعقوب ليث صفاري چيزي بگويند که مي دانند و نه چيزي که خود نمي دانند.

            من خود دانش آموخته زبان و ادبيات فارسي ام و پس از سال ها خواندن و نوشتن بدان جا رسيده ام که مي دانم، تاريخ زبان فارسي متخصص مي خواهد،علوم بلاغي استاد مي خواهد،تطور ادبيات از حيث عرفاني، غنايي و حماسي و . ..کارشناس و دکتر مي خواهد اما ويژه شدن زبان مادري براي عده اي خاص و آموزش واژه به واژه زبان مادري معني ندارد؟تنها عده اي خاص بتوانند بنويسند يعني چه ؟ اين همه حروف مشابه در زبان و اين همه اغلاط املايي تا کي بايد بماند؟سه حرف با صداي "س" دوحرف با صداي "ه" سه حرف با صداي"ز".نه بچه ياد مي گيرد و نه پدر و نه پدر بزرگ.انگار ...

           همه بايد بدانند بدون تکلف به زبان مادري بگويند و بنويسند.چرا اکثر پزشکان و مهندسان و متخصصان و حتي اساتيد دانشگاه و معلمان مدارس در ايران از نوشتن يک عريضه عاجزند، خوب مي گويند،مثل بلبل سخنراني مي کنند، اما دستشان براي نوشتن مي لرزد، يا اصلاً اهل نوشتن نيستند، چون در ايران به ما آموخته اند که نوشتن ويژه طبقه اي خاص است و آن طبقه خاص کساني هستند که مي توانند صحيح بنويسند، مي توانند به زبان معيار بنويسند و مي توانند در نوشته اشان کلماتي را که در زبان "بي سر و پايان" و "چوپانان" و "کارگران" و "بقالان" و "مشتي ها" جاري است، تراش بدهند و چيز ديگري بسازند و يا اصلاً در حوزه پاکيزه زبان راه ندهند!

            من توصيه مي کنم وبلاگ نويس ها به شيوه خود ادامه دهند و محاوره اي بنويسند. اين راه به مقصد خوبي خواهد رسيد.بايد هر که فارسي حرف مي زند همانطور هم بنويسد، بيشتر سخنرانان ما وقتي مقابل جمعيت قرار مي گيرند، لال مي شوند.يکي از دلايل اين لال شدن آن است که بايد سينه صاف کنند تا به زباني غير از آنچه تا چند لحظه پيش مي گفته اند، سخن بگويند.چرا نبايد ما همانگونه که مي گوييم، بنويسيم؟!

منابع و مآخذ را در فرصت هاي ديگر و بحث هاي مفصل تر ارايه خواهم داد.

 

+ [لینک]