
من سخنم با امیر انتظام بریده بود و به حرف های دردمندانه منوچهر محمدی گوش می دادم.اکبر محمدی وارد شد و حرف منوچهر را قطع کرد و گفت حالا که فلانی دیدن ما آمده به جای تشکر ، اعتراض هایی را که باید به دیگران کنی به دادفر می گویی؟منوچهر گفت: "دادفر وظیفه دارد که به دیدن ما بیاید."من هم به خاطر اینکه حرف دو برادر را ببرم، گفتم: آقای محمدی درست می گوید، توجهی که به زندانیان روزنامه نگار می شود به شما نشده و من هم وظیفه دارم که به دیدن شما بیایم.
زندانی های سیاسی و دانشجویانی که در آن بند بودند جمع شدند و هر کس شکوه ای داشت و سوالی.تا پایان آن نشست، اکبر، آرام و موقر روبروی من نشسته بود و هیچ نمی گفت . فقط یک بار پرسیدم از زندانیان این بند کسی هست که اینجا نیامده باشد و اکبر نام دو تن از متهمان قتل های زنجیره ای را آورد و گفت: "می خواهید برم صدایشان کنم و همه خندیدند."بعد دانستم که از حضور این ها همه دغدغه دارند.
از آن جلسات، من گزارش های مفصلی را برای کمیسیون می آوردم و از هر کدام از آن ها شکوائیه ای می گرفتم و در آن جا قرائت می شد.در کمیسیون اصل ۹۰، از درخواست اعاده حیثیت امیر انتظام دفاع کردم و پاسخ هایی گرفتم که به جای خود و زمانی دیگر خواهم گفت.
هر گاه از اوین خارج می شدم تمام غم عالم را بر دوش داشتم و آرزو می کردم که نباشم تا بار دیگر برگردم و این همه انسان در بند را ببینم.من آن جا از انسان های در بندی جدا می شدم که پس از خروج من صدای مهیب درهای آهنی راه باریک بین ما را مسدود می کرد.می رفتم و به قول سعدی"می روم وز سر حسرت به قفا می نگرم" به دیوار های بلند اوین می نگریستم.
بعد از مدتی اجازه ندادند به دیدن زندانی ها بروم و با لحنی نه چندان آرام، کاغذی دستم دادند که جواز ورود به اوین بود اما خروجی نانوشته داشت!
.....و ما باز می نشینیم و می شماریم...و ما بهترین شمارندگان عالمیم ...شمارندگان جان ها ،جوان ها و.........




