
هنگام آغاز سفر می خواستم بنویسم" من با خانواده سفر می روم در حالی که برخی دوستان و خانواده هایشان در رنج اند، به ویژه دوست عزیزم سید علی اکبر موسوی!"اما متاسفانه نرسیدم این یادداشت را بگذارم.
یک روز از سفرم گذشته بود که شنیدم پدر آقای موسوی درگدشته است و اجازه نداده اند از زندان خارج شود و به تشییع پدرش بیاید.
از همین جا به دوست عزیزم که بی گناه در بند است تسلیت می گویم و و امیدوارم روان آن پیرمرد که در روزهای آخر زندگی از اهانت و ناسزا و انتظارهای کشنده بر بارگاه اوین! بی نصیب نماند شاد باشد و به همه آنانی که اسباب رنج این پیرمرد را فراهم آوردند و هراس از آزادی موسوی را تا این اندازه نشان دادند می گویم یک بار خود را خوب بنگرند و ببینند از دین و آزادگی چه اندازه بهره دارند...




