
به یاد آن خراسانی ساده دل که می خواست در روزهای آخر عمر به یاری هموطنان غریبش بشتابد و چه ساده می پنداشت عفریت مرگ امانش خواهد داد تا راندگانی را به میهن باز آورد.آن صدای آرام او را در گوش دارم که گفت :"من با کسی رفیقم که مرا در برگرداندن آن ها یاری خواهد کرد." او نمی دانست که مرگ -این منادی غربت- نخواهد گذاشت که این زبان ساده و این دست تکیده لرزان حتی یک غریب را از غربت بازآرد!
چهارم شهریور روز کوچ آن عاشق ساده دل بود.روانش شاد!
قاصدك
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري، باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك!
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ!
كه فريبي تو. ، فريب!
قاصدك ! هان ، ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم، خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند!




