تبليغاتX
مشق- وبلاگ محمد دادفر
چهارشنبه 8 شهریور1385
به یاد اخوان!

به یاد آن خراسانی ساده دل که می خواست در روزهای آخر عمر به یاری هموطنان غریبش بشتابد و چه ساده می پنداشت عفریت مرگ امانش خواهد داد تا راندگانی را به میهن باز آورد.آن صدای آرام او را در گوش دارم که گفت :"من با کسی رفیقم که مرا در برگرداندن آن ها یاری خواهد کرد." او نمی دانست که مرگ -این منادی غربت- نخواهد گذاشت که این زبان ساده و این دست تکیده لرزان حتی یک غریب را از غربت بازآرد!

چهارم شهریور روز کوچ آن عاشق ساده دل بود.روانش شاد!

قاصدك

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
 خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
 نه ز ياري نه ز ديار و دياري، باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
 برو آنجا كه تو را منتظرند
 قاصدك!
در دل من همه كورند و كرند
 دست بردار از اين در وطن خويش غريب
 قاصد تجربه هاي همه تلخ
 با دلم مي گويد
 كه دروغي تو ، دروغ!
 كه فريبي تو. ، فريب!
 قاصدك ! هان ، ولي ... آخر ... اي واي
 راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
 در اجاقي طمع شعله نمي بندم، خردك شرري هست هنوز ؟
 قاصدك!
ابرهاي همه عالم شب و روز
 در دلم مي گريند!

+ [لینک]