تبليغاتX
مشق- وبلاگ محمد دادفر
شنبه 11 شهریور1385
رئيس علي کشته استعمار است نه...!

دوازدهم شهريور ماه سالروز شهادت رئيس علي دلواري است.رئيس علي دلواري در سراسر تابستان سال ١٢٩٤ شمسي با نيروهاي انگليسي که در بوشهر پياده مي شده اند درگير بوده و سرانجام در شبيخوني که روز دوازدهم شهريور در تنگک صفري به نيروهاي انگليسي مي زند، کشته مي شود.

اگر امروز کسي به خانه رئيس علي در دلوار برود با مردي مواجه مي شود که به سبک نقالان قهوه خانه ها ظاهرا جنگنامه مي خواند اما وقتي خوب به کلماتش دقت مي کند متوجه حکايات فکاهي از دوران جنگ مي شود و بعد هم صراحتا رئيس را کشته کينه خالو زاده هايش معرفي مي کند.

روزي با تعدادي از نمايندگان کميسيون کشاورزي مجلس ششم به ديدار خانه رئيس علي رفتيم و و قتي نمايندگان اين نقالي را شنيدند به سوي من برگشتند و گفتند:"پس رئيس علي را هم خودتان کشته ايد!".بله! يک باره سردار مبارزه با استعمار ، شد کشته کينه و حسد خالوزاده هاي خودش!

يک بار ديگر هم به اتفاق دو تن از نمايندگان و خانواده هايشان به آن جا رفتيم.آن قدر رئيس علي بيچاره را ذليل کردند که نگذاشتم نقال محترم ادامه دهد و گفتم بس است!به من معترض شد و گفت:"که تا حالا آخوند از منبر پايين آورده که تو ما پايين مياري!؟"اين بار هم مي گفت رئيس علي هر وقت سيد يا ملايي را مي ديده از اسب مي پريده و نيم خيز خود را براي دست بوسي مي رسانده است و ... البته من هم حالا مثل بقيه عادت کرده ام  بنشينم اين داستان هاي عجيب و غريب را بشنوم.

اما به راستي آيا رئيس علي دلواري که در قيام مشروطه، بوشهر را از چنگ مستبدين خارج مي کند،همراه با سيد علي کازروني و سيد محمد رضا کازروني مجاهدان بنام بوشهر، عليه منافع انگليسي ها عمل مي کند، در برابر درخواست دستگيري اتباعش تا پاي جان در مقابل قواي بريتانيا مي ايستد و براي مبارزه به روحانيون نامه مي نويسد و از آن ها براي ورود به مبارزه دعوت مي کند و در نامه اي که از او مانده يکي از اين روحانيون را که حاضر به دعوت مردم نشده، افشا مي کند و آن قدر به شبيخون هايش ادامه مي دهد تا کشته مي شود، همين آدم ساده لوحي است که نقال ما مي گويد؟!

من در باره رئيس علي چند نکته را مي نويسم و به شخصيت او مي پردازم:

١- بر خلاف برخي نوشته ها، رئيس علي، خان،زمين دار و يا خرده بورژوايي نبوده که براي منافع طبقاتي يا شخصي خود وارد مبارزه شده باشد. او فقط پسر کدخداي دلوار است که تمام حيطه اقتدار پدرش و نه خودش ،خراج گذاري گمرک هاي دلوار و محمد عامري است.

٢- آشنايي او با روزگار خودش در حد خوبي است و از همان تنها نامه اي که از او مانده در مي يابيم که او از اوضاع جنگ اول و وضعيت طرف هاي درگير و اوضاع بين النهرين آگاه است و عالمانه در پي آن است که با عمليات ايذايي بخشي از قواي انگليس را متوجه بوشهر کند تا عثماني ها بتوانند در آن منطقه حريف انگليسي ها شوند.

٣-در ديداري که چند روز قبل از شهادتش با "گوستاو نيلستروم" سرگرد سوئدي ژاندارمري دارد به او مي گويد که براي مقابله با انگليسي ها و کوبيدن مواضع آن ها نياز به توپ دارد و اين نشان مي دهد که وي در مسير خود جديت داشته و اتفاقي پا به ميدان جنگ نگذاشته است.

٤-در کتاب شاخه نبات که خاطرات همان سرهنگ سوئدي است متوجه مي شويم که رئيس علي در روزهاي نبرد قهرمان مردم "فارس" است به گونه اي که نيلستروم مي گويد "شايد همه پسر هايي که امروز در شيراز به دنيا بيايند رئيس علي ناميده شوند"آيا اين محبوبيت در منطقه نصيب يک عامي ساده لوح يا يک قهرمان دروغين می شود؟ آیا جز قهرمانان راستینی که خود را فدای مردم می کنند کسی می تواند این همه هواخواهی و دوستداری را نصیب خود کند؟ 

٥- همه شواهد و قرائن و اسناد تاریخی حکايت از آن دارند که انگليسي ها بوشهر را برای اين که به چنگ مجاهدين به رهبري دو سيد کازروني و رئيس علي و واسموس نيفتد اشغال کردند و به فاصله دو روز به دلوار حمله بردند و ٤٨ ساعت اين بندر و اطراف آن را به آتشبارهاي خود بستند.آيا اگر رئيس علي يک دهاتي تفنگدار معمولي بود چنين هجمه و لشکر کشي توسط قواي بريتانيا صورت مي گرفت؟

٦- رئيس علي در تاريکي شب و در بوشهر و باز در چند قدمي نيروهاي انگليسي گلوله خورد و شهيد شد.بلا فاصله گفتند همراهانش که از طرف خوانين متحد او ماموريت داشتند او را هدف گرفته اند.برخي بستگان او هم که از اختلافات پيشين او با زائر خضر خان و شيخ حسين خان آگاه بودند باور کردند و بدان دامن زدند.اما ذهن هيچ کس به سوي انگليس و نوکران و نيرنگ هايش نرفت.

٧- گمان هاي روستائيان که برخاسته از کينه هاي محلي بود سبب شد که شان رئيس، کاسته شده و در حد يک مرد روستائي که به دست اقوام و خويشانش از سر کينه يا حسد کشته شده، کاهش يابد.پس از انقلاب زماني که دولت ما نياز به تهييج احساسات عمومي و قهرمان سازي داشت، نام رئيس دوباره بر زبان ها افتاد و برايش بزرگداشت گذاشتند که اين نوع بزرگداشت ها معمولا نمي تواند به افزايش وجهه مردمي قهرمانان منجر شود و متاسفانه نتيجه، همان که تا امروز به راحتي اين مرد در خانه اش تحقير مي شود، بدون اينکه کسي بازخواستي داشته باشد.

٨- واسموس، دوست و متحد رئيس علي دلواري است و وقتي انگليسي ها، جنرال کنسول آلمان در بوشهر را دستگير و اسناد کنسولگري را بر مي دارند، ادعا مي کنند که به نامه هايي دست يافته اند که نشان مي دهد، آلمان ها با همکاري رئيس علي دلواري قصد خارج کردن نيروهاي انگليسي از منطقه داشته اند.آيا واقعا پذيرفتني است که اتحاد رئيس علی و آلمان ها هم يک امر تصادفي و نه از توانايي او و درايتش و اعتماد آلْمان ها به او به عنوان يک فرمانده نظامي توانمند بوده است؟

٨-خوانين محلي متحدان رئيس علي بوده اند و در آن زمان همه در يک جبهه واحد مي جنگيده اند. درست است از پيشتر بين زائر خضر و رئيس علي مثلا در مورد عوارض گمرک دلوار اختلافاتي بوده و نزاع هايي داشته اند اما در آن هنگامه، دشمن در خانه آن ها بوده و طبق همه شواهد و قرائن هيچ نشاني از اختلاف بين آن ها وجود نداشته است.نيلستروم در خاطرات خود به احترام ويژه اي که رئيس علي براي زائر خضر خان در ميان خوانين قائل بود اشاره مي کند و می گوید رییس علی نظرات زایر خضر را تمام و کمال می پذیرفت.آن ها سرگرم طراحي عمليات بزرگ بوده اند و مي خواسته اند با يک حمله حساب شده قواي انگليس را از بوشهر خارج کنند.آگاهان مي دانند درست شش روز بعد از کشته شدن رئيس علي، نيروهاي تحت فرمان زائر خضر خان،شيخ حسين خان و خالو حسين بردخوني در نبرد "کوه کزي"به انگليسي ها حمله مي کنند و قريب هفتصد کشته مي دهند.اين کشته ها همه از اتباع و بستگان نزديک و فرزندان همين خوانين بوده که متهم به کشتن رئيس اند!!خالو حسين زخمي مي شود و اسير .شيخ حسين در هنگامه نبرد از نعش دو فرزندش مي گذرد و زائر خضر خان زخمي و خسته در حالي برمي گردد که بيشتر نزديکانش را از دست داده است.

*

  به هر روي رئيس علي دلواري در دوازدهم شهريور ماه ١٢٩٤ شمسي به شهادت رسيد و در حالي که تمام شيراز و پايتخت سياهپوش شده بود و مجالس عزاداري برپا بود در منطقه خودش گفتگويي آغاز شد که ببينند آيا "غلامحسين تنگکي" رئيس را کشته و يا "علي غلامحسين" و هنوز اين بحث ادامه دارد و هيچ کدام از محققين و مورخين محترم به نتيجه نرسيده اند و فقط در خلال اين نود سال انگليس محترم! از دايره اتهام ، ساحت مقدسش مبرا بوده است.

دو  يادآوري دارم:

يکم آن که استعمار و استبداد همواره دشمنان خود را از ميان برده اند و زير جنازه هايشان شيون کرده اند و با هوشياري نگذاشته اند که از آن کشته ها امامزاده ساخته شود.شگرد آشکار آن ها اين است که قتل و يا ترور را به نزديکان مقتول نسبت مي دهند و اختلافات داخلي و يا رقابت هاي درون گروهي را علت حادثه جا مي اندازند.اگر بخواهم به شواهد اشاره کنم محل مناقشه و دردسر مي شود. اين تعبيري است که يکي از زندانيان پيش از انقلاب هم به نقل از ماموران ساواک مي گفت!

دوم آن که جامعه بي قهرمان پريشان است.ايران قهرمان خواه است و طبيعي است دشمن ايران ضد قهرمان باشد.قهرمانان معاصر ايراني هر يک به گونه اي پايمال شده اند.اين رئيس علي ما نيست که اينگونه نمايانده مي شود.باقر خان،ستار خان،مصدق و جديدا در اجلاس مشروطه امير کبير هم.در اجلاس مشروطه با گوش هاي خودم شنيدم يکي از محققين بنام فرمودند :محمد علي شاه اولين کسي نبود که مجلس را در ايران بست بلکه پيش از او امير کبير- بله همان کسي که شما دوستش مي داريد- مجلس امراي جمهور را بست."مي خواستم بلند شوم و اعتراض کنم اما گذاشتم فرمايشاتش تمام شد و رفتم پشت تريبون اما متاسفانه او از اجلاس خارج شده بود.گفتم :اين چه تحريف هايي است که مي کنيد؟مجلس امراي جمهور کدام است؟اين مجلس تنها يک شوراي موقت سلطنت بود تا بعد از مرگ محمد شاه و رسيدن ناصرالدين ميرزا از تبريز امور را بچرخاند و پس از استقرار شاه کارش تمام بود.لازم نبود امير آن را منحل کند.در کجاي دنيا يک شوراي سلطنت را با يک مجلس ملي مقايسه مي کنند که در اين ايران خراب شده براي تخريب چهره محبوب امير کبير اين خلط مبحث صور مي گيرد؟"ايرانيان قهرمان خواه اند و با حرکت قهرمانان به حرکت مي آيند.پس بايد آنان را از قهرمان تهي کرد و يا قهرمانانشان را تهي کرد ويا قهرمانان تهي برايشان آفريد!

 

+ [لینک]