
"خيام" سراينده رباعيات ماندگار، كيست؟ آيا همان "حجهالحق عمر خيامي" منجم و رياضيدان است و يا عمر خيام فيلسوف نيشابوري؟ آيا عليبن محمد خيامي شاعر است كه نه منجم است و نه فيلسوف و نه رياضيدان؟ يكي از سه يار دبستاني است و يار خواجه نظام الملك، مسلمان متعصب؟ يا شورش روح آريايي است عليه قوم سامي؟ زاهد و عارف و حجت حق است يا رند و شرابخواره و گمراه؟ كداميك؟
محققين داخلي و خارجي بنا به شواهدي، خيام را نامي و نسبتي دادهاند، برخي به تسامح و برخي به تعصب! من در اين مجال اندك به آرا پيرامون شخصيت خيام نميپردازم و حتي از پسوند نيشابوري آن هم چشم ميپوشم. زيرا بهتر ميدانم كه خيام را به رباعياتش بشناسم نه به پسوندها و القاب و عناوين!
همگان بر اين عقيدهاند كه خيام شاعر، همان حجهالحق عمرخيامي، رياضيدان و منجم نيشابوري است و جز "محمد محيط طباطبايي" كسي به خود جرات نداده كه خيام را جز اين بداند. "محيط"، خيام واقعي را شاعري به نام عليبن محمدبن خلف خيامي ميداند كه شخصيتي جداي از عمر خيام نيشابوري مشهور به حجهالحق دارد و اين خلط نام و شخصيت را نادرست ميداند.
صرفنظر از ميزان درستي يا نادرستي اين انتسابها من از خيامشناسان ميپرسم: چرا نظامي عروضي و ابوالفضل بيهقي كه محضر حكيم حجهالحق عمرخيام نيشابوري را دريافتهاند وي را صرفا در صف منجمان و رياضيدانان نهادهاند و هيچ ذكري از شاعري او نكردهاند* چرا با آنكه نظامي عروضي مقاله دوم كتاب خود را "در ماهيت علم شعر و صلاحيت شاعر" نوشته و 62 شاعر فارسيگوي تا عهد خود را معرفي كردهاند از رودكي تا "پسر تيشه" و "كوسه فالي" و "پوركله" همه نام برده اما از عمر خيام كه همنشين او بوده، نامي نياورده است ولي در مقابل در مقاله سوم كتاب كه "در علم نجوم" است در 2 فصل به حجهالحق عمر خيام پرداخته و هيچ اشارهاي به شاعري او نكرده است.
به هر روي آنچه خيام شاعر را همان خيام منجم و رياضيدان ميداند حدس و گمانهايي است كه به گمان من به راحتي قابل چشمپوشياند و اگر آن حدس و گمانها كنار گذاشته شوند، ميماند "عمر خيام" كه بدون اين كه به جايي منتسب شود به تنهايي قابل شناخت است.
رباعيات مستند خيام كه توسط مرحوم محمدعلي فروغي جدا شده، تقريبا ميتواند نشانگر شخص واحدي پشت آنها باشد و با احتياط ميشود حكم داد كه تراويده ذهن يك شاعر است.
شاعران بسياري در آن عهد آمدهاند و گم شدهاند. در تذكرهها و يادنامهها نامي ازآنان مانده اما شعري از آنها نيست ولي خيام كه نامي از او در كتب همزمانش نيست آنچنان ماندگار شده و خود را تحميل كرده است كه تاريخنويسان را واداشته تا او را به حجهالحق گره بزنند. دليل چيست؟ راز اين ماندگاري كجاست؟ خيام، ترانهسرا است و ترانه، زمزمه همگاني ايرانيان. ترانههاي خيام بر لبان و زبان مردم كوچه و بازار جاري بوده است و بدون پيچيدگيهاي لفظي و معنوي آنچه را بر دل مردم مينشسته، به آهنگ دلنشين باز مي گفته است.
ترانه براي اهل طرب سروده ميشده و مردم دستك زنان و پاكوبان ميخواندهاند و دهان به دهان و سينه به سينه ميگرداندهاند. وزن ترانه، ايراني است و در عروض عرب نيز با كلمه "الدوبيت" جا افتاده است. اين وزن و اين نوع شعر هنوز هم در جنوب ايران در بزمهاي طرب خوانده ميشود.
نگاه خيام به دنيا و پرسشهايش، نگاه و پرسشهايي فراگير است.راز هستي و نيستي، از كجا آمدن و به كجا رفتن،مجبوري و محكومي، دم غنينمت شمردن، فراموشي اندوه و خوشباشي پيشه كردن، حسرت گذشته گذاشتن و به آينده نگريستن. زهد و ريا افكندن و راستي گرفتن و... آني است كه مردم ميجويند و ميپرسند، اگر چه بر دامنه تكفير پهلو زند و لب فرو بندند!
خيام، شاعر هميشه و همراه مردم است همانگونه كه حافظ... يكم: بدان دليل هنرمندي است كه به واگويه درون خوانندگان شعرش آگاه شده و پرداخته، و دوم بدان دليل كه انسان ايراني از پرسشهاي خيام گذر نكرده است همانگونه كه از زمانه حافظ!
خيام شاعر قرن پنجم و ششم است. قرنهاي منازعات كلامي، نزاع عقل و عشق، نزاع دين و دنيا، نزاع دين و مذهب، نزاع خليفه و سلطان، نزاع تعصب و تاني و نزاعهاي دامنهدار ديگر.
شاعر، گريزان از اين نزاعها، به خوشدلي پيشه كردن و فروگذاشتن و گريز از جدالهاي عقل و تعصب آدميزاد، فرا ميخواند و اين خواست در دل انسانهاي خسته مينشيند.
شعر خيام كفرگويي و انكار دين و جهان ديگر نيست، فغان آدميزاد است از تنگناهايي كه خود ميسازد، گريزي است از بندهايي كه خود به پاي خويشتن ميبندد. "مي" در شعر خيام وسيله رهايي است و "ساقي" گشاينده بندها و زنجيرها. "من" خيام، لاابالي و بيسروپا نيست بلكه آني است كه ميخواهد فقط "انسان" باشد و از چند روزه عمر خويش بهره گيرد. "خوشدلي" خيام، راه "مدارا و آرامش" است، راهي كه آرزوي همه انسانهاست. "قلندري" خيام، گذر از خودپسندي و خودكامگي است. "خاك شدن" پشت پازدن به همه زخارفي است كه انسان را به پستي ميكشاند و مسخ ميكند. خيام "شورش روح آريايي عليه قوم سامي" نيست اما شورش يك انسان است براي گسترش انسانيت و ماندگاري ترانههايش نشانگر هماهنگي و همآوايي ايرانيان است با او در گريز از رنج و رسيدن به آرامش.
بر خیز و بیا بتا برای دل ما حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما




