تبليغاتX
مشق- وبلاگ محمد دادفر
یکشنبه 26 شهریور1385
مردي با پالتو حنايي و شلوار وصله دار!

       "رسول پرويزي" هم از خالوهاي ساده دل ماست.همان کسي است که "پالتو حنايي" و "شلوار هاي وصله دار" دارد و ده ها مادر بزرگ او را بعد از آن که مارهاي سياه ريگزارهاي جنوب گزيده اند به ماتم نشسته ايم.رسول براي جنوبي ها دوست داشتني است .اگر چه دوست داشتنش هم جرم باشد! آنگونه که گفته اند يک آدم سياسي پيچيده نيست.داستان نويس و روشنفکري است که به نمايندگي مجلس شورا و سناتوري مي رسد اما سرانجام بي مال و منال و بي زاد و ولد مي رود!

        «قصه عينکم» مشهور ترين قصه پرويزي است که در سال هاي اخير در کتاب هاي درسي و روزنامه ها و مجلات چاپ شده است. سال نامه ٧٤ گل آقا اين قصه را چاپ کرده بود و بعد معلوم شد، مورد اعتراض قرار گرفته."کيومرث صابري" در پاسخ به اعتراضي که به او شده بود از معترض به دليل چاپ «قصه عينکم» در سالنامه گل آقا عذرخواهي کرد و نقل به مضمون نوشت: وي از رجال درباري بوده و دبير دولت در کابينه اي که فرمان حمله ١٥ خرداد ٤٢ را صادر کرده است و گل آقا از چاپ داستان اين نويسنده عذرخواهي مي کند.

       نمي دانم اين چه رسمي است در مملکت ما که هر که از قدرت افتاد يا هر که از چشم حکومت افتاد، تمام نيکي هايش تبديل به بدي مي شود و جامعه ي بيچاره! از او حذر مي کند.اگر کسي از چشم حکومت بيفتد نه تنها کار به او نمي دهند، نه تنها نانش را آجر مي کنند بلکه حتي مثلاً در صف سينه زني هم هر چند سينه زن خوبي باشد نمي گذارند بيايد صف اول.بند دمام را هم اجازه نمي دهند به گردن بيندازد و به ياد امام حسين (ع) چوبي بر پوستي بنوازد!

 رسول پرويزي سناتور است.نماينده مجلس در رژيم پهلوي است.وابسته به سلاطين فروافتاده و حکومت فرو رفته است.بد است، بدنام است و . . . اما قصه نويس است و قصه هايش خوب است حالا نمي شود گفت: رسول قصه نويس خوب است؟! نه خير! رسول يک است و دو نيست، همان سناتور بد،بدجنس و وابسته به يک رژيم جنايتکار است!

        من رسول قصه نويس را به نيکي ياد مي کنم گرچه بسيار از مردانگي هاي او هم شنيده ام. شنيده ام که تا زنده بود در خانه اش روي جنوبي هاي بي پناه باز بود و هميشه خوشحال که مي تواند با چند تلفن کار همشهري هايش را در پايتخت راه بيندازد.خدمات او را مردم جنوب در  لژيون خدمتگزاران بشر به ياد دارند و مي دانند مثلا در بوشهر کاشتن همين گز و کهور هاي "چاکوتاه" و "عالي چنگي" بوشهر و همه پارک هاي جنگلي جنوب از خدمات و يادگارهاي اوست...به هر روي من اين جا به قصه هاي او نگاه دارم و اميدوارم همان الفاظ گل آقا را کسي دوباره خطاب به من نگويد!

        من "رسول قصه نويس" را شايسته سپاس مي دانم و معتقدم سبک رسول ايراني است،بومي است، با خواندن قصه هايش،هر خواننده اي با هر سطح سواد خسته نمي شود،ساده است،اصطلاحات قلمبه سلمبه ندارد.متل است، نقل است و مي توان در آغاز هر قصه اش يک «يکي بود ، يکي نبود» گفت و خواند و آخرش هم "قصه ما به سر رسيد. . ."

       رسول تمام قد در قصه هايش مي دود و مي نشيند، مي نوشد،مي خورد،مي نويسد.ياغي مي شود،عاشق مي شود،درويش مي شود، لوطي مي شود، شاگرد مي شود،معلم مي شود و . . . همه اش خودش است.

       در قصه هاي رسول،نويسنده اي را مي يابيم که به "درد غربت" ياغي گري و تفنگداري و قهرماني مبتلاست و نوميد است و نوميد.از پس کلماتش مي توان دريافت اين نويسنده بايد کس ديگري باشد غير از سناتور مجلس سنا و يار «علم» و همنشين اعلي حضرت! او وقتي به جلد شير محمد مي رود مي گويد:"من تنگسيرم، زير بار زور نمي روم، حرف زور نمي شنوم" و شايد اين داغي بوده بر دل رسول که روزگار سير زندگي او را از "اسب و اسلحه و شير محمد" به رکاب شاه محمد! کشانده بود.

        مرحوم آتشي مي گفت رسول خيلي علاقه داشت همزمان با سناتوري اش به کافه هايي که روشنفکران جمع مي شدند بيايد و خاطره تلخي را از يک بار حضور او در کافه نادري يا فيروز مي گفت و شرح بي ادبي و شيشکي انداختن يکي از نويسنگان مشهور که تنها با يک جمله رسول و دست به سينه ايستادنش مواجه شده بود:"شرمنده فرموديد قربان!"

رسول قصه نويس است. حکايت نويس است.نويسنده است، اما بسيار بي ادعا.شايد با معيارهاي نقد داستان که عمدتا فرنگي و وارداتي است، رسول را داستان نويس ندانند و تنها نام او را در فهرست حکايت نويسان بگذارند.خوب بگذارند.او معتقد است بايد با خواننده کتاب هايش چهره به چهره باشد و به روي و ريا نپردازد و نوشتن را نوعي عبادت مي داند و معتقد است "در حرمت عبادت نيست که ريا به کار رود و فريب آغاز گردد."

        در مقدمه چاپ سوم کتاب "شلوارهاي وصله دار"که سال 1345 منتشر شده، خوشحال است که بوشهري ها از خواندن کتابش لذت مي برند و رسول را از خود مي دانند. او مي گويد:" اميد داشتم بچه هايي که در آن سرزميني که به دنيا آمدم و چشم به نخل هاي بلندش دوختم و آتش جهنمي آفتابش را چشيدم با خواندن اين کتاب از من راضي باشند و اين آرزو به دلم نماند."

      پرويزي در اوج قدرت سياسي اش خوشحال است که بوشهري ها و شيرازي ها و بلند قدان عشايري هرگز  او را به عنوان «صاحب کار و شغل و مقام» نمي شناسند و به او مي آموزند که «هميشه رسول» باشد،نويسنده "پالتو        حنايي"، "قصه عينکم" و "شلوارهاي وصله دار". . .

        چاپ چهارم شلوارهاي وصله دار سال 48 منتشر مي شود و باز، رسول در مرکز قدرت صاحب جايگاه است اما تنفرش را در مقدمه اين چاپ از زندگي اعياني پنهان نمي کند: "تلاشم آن بود که چاپ و کاغذش را از نوعي عالي تر انتخاب کنم ولي حيفم آمد،از اول اين کتاب ريخت اعياني نداشت و جلال و شکوهي به دمش نبسته بود.لات و آسمان جل به دنيا آمد . . . وسمه و بزک، آبروي کتاب را زياد نمي کند بايد ديد مردم چه حکمي مي کنند . . . "شلوارهاي وصله دار" خود رسول است، شخصيت نهفته اوست،"من" اوست که روانه بازار مي شود،رسولي است که رسول آرزو دارد آنچنان بين مردم برود اما نمي تواند و يک چشمه "درد" او اين است.

        به پايان چاپ سوم کتاب، رسول، داستاني افزوده که بخشي از چهره پنهان او در آن پيداست.داستان "دو پشته بر الاغ".در اين داستان که در فضاي دهه 40 نوشته شده، دهه اي که گرايش به سوي اسب و اسلحه و  چريک ستايي در بين روشنفکران پا مي گيرد و يک راه مقابله با رژيم پهلوي هم مي شود نبرد مسلحانه. رسول بار ديگر به خويشتن بر مي گردد و همزمان با ديگر شاعران و نويسندگاني که در آرزوي "سواران نيزه گذار"ند و حسرت خود را از نبود قهرمانان، در شعرها و داستان هايشان مي آورند، اين قصه را مي نويسد.

        داستان از اين جا آغاز مي شود که رسول از شيراز به بوشهر بازگشته و کتابدار مدرسه سعادت شده است و هر روز با خالويش "زار محمد" بر الاغي سوار مي شود و فاصله "سنگي" تا مرکز بوشهر را مي پيمايد.او به عمد و تاکيد، خودش و خالويش و الاغ را سه نفر، سه همراه و سه رفيق معرفي مي کند: "سه يار همسفر راه مي افتاديم.الاغ رفيق نجيب تر و بارکش و کم حرف تر بود".در ادامه قصه مي خوانيم "الاغ در اين تشريک مساعي سه نفري يک انتظار بيشتر نداشت که "جو"ش به موقع برسد.توقع و تمناي ديگر نداشت و وسط حرف من و زاير نمي دويد و مزاحم نمي شد " الاغ در اين داستان سمبل خاموشان و بي خيالاني است که اگر کاه و جو شان برسد کاري به روزگار خود ندارند و راه خويش مي روند.

       "زاير" در اين قصه مرد شصت ساله اي است که هنوز با "چشمان عقابي، سينه ستبر و مچ هاي دست به پهناي پنج انگشت" رستم را به ياد مي آورد و بازمانده سواران و تفنگداران پيشين است و همين زاير که "هيچ تفنگچي تنگستاني قادر نبود يک دو قراني اش را نشانه رود"! حالا در آغاز پيري آرام و سر به راه است و اهل بخشش! وقتي دزدٍ گوساله اش را در خانه به دام مي اندازد و دزد را نيازمند مي بيند،گوساله اي را که دار و ندار اوست به دزد مي بخشد و مي گويد: "وقتي گرفتمش دزد بود و وقتي گاو را بخشيدم، فقير بود"

       رسول،کتابدار مدرسه "سعادت" در ادامه قصه،کتاب داستان هاي فرنگي را با خود به خانه مي برد و مي خواند.وقتي به داستان "آنتوان و کلئوپاترا" از کتاب "تک مردان پلوتارک"مي رسد، زاير علاقه مند به شنيدن قصه مي شود و رسول بايد پس از خواندن متن، آن را با فتحه و ضمه و به زبان عاميانه براي "خالو" بخواند:"کلئوپاترا مثل پنجه آفتاب، گردن بلند و پوست مرمري ملکه مصر است و آنتوان سردار و سلطان رومي که آمده مصر را بگيرد."

      آنتوان عاشق کلئوپاترا مي شود.به همه افتخاراتش پشت پا مي زند و در زنجير عشق هر روز گرفتارتر مي گردد.با کلئوپاترا نرد عشق مي بازد،اسلحه را زمين مي گذارد و به عشق بازي مي پردازد و با سپاه خودش به نبرد مي ايستد.دوستانش اين سردار عاشق را مي کشند و کلئوپاترا هم خودکشي مي کند.

       قصه به اينجا که مي رسد زاير به فکر فرو مي رود:"آنگاه بلند شد و حلٌه دشتستاني اش را که چون شنل سرداران روم بود از دوش برگرفت و به کناري انداخت". پرويزي اينجا تفنگچي ناتوان دشتستاني را به سردار رومي گره مي زند.زاير پس از شنيدن داستان و تأمل مي گويد روزي از مردي "دشتي"پرسيده که "اسب هاي زيبا و خوش اندام" اين منطقه چه شدند و کجا رفتند؟و آن مرد پاسخ مي دهد که اسب ها با سواران شان در بيابان ها گم شدند.زاير خود ادامه مي دهد که "حالا فهميدم که زني را نيز به ترک گرفته بودند."

      پرويزي چهره رستم افسرده و شکسته و مرداني گم شده و به خوشي ها فريفته را به هم مي رساند و افسوس خود را آنگاه کامل مي کند که زاير پس از شنيدن اين قصه بي آن که از "بي مردي " فغان کند يا چاره اي بجويد تنها مي رود و مي خوابد و اين جا شعر آتشي به ذهن مي آيد که گفته بود:"با صاحب شکسته دل اما نمانده هيچ/نه ترکش و نه خفتان،شمشير مرده است/خنجر شکسته در تن ديوار/عزم سترگ مرد بيابان فسرده است."

"منوچهر آتشي" در شعر "ظهور" از کتاب آواز خاک که سال 46 به چاپ رسيده، همين حکايت را تصوير کرده است.در شعر ظهور، «عبدوي جط» بازمانده مرداني ياغي و عصيانگر است که با تکيه بر اسب و تفنگ خود تسليم ديگران نمي شوند و براي حفظ پايگاه و چراگاه خود به شيهه اسب و صغير گلوله خود تکيه مي دهند و سرانجام هم در همان حال، ايستاده يا سوار بر اسب "ده تير"ي، ده تير بر پيکرشان مي نشاند. اما جانشين عبدو يعني "شبانعلي" را "ده تير" از اسب، فرو نمي کشاند.عشق "شاتي" دختر زيباي کدخدا، کمرش را خم مي کند."اما، شبانعلي،/- سرشاخه ي تبار شتربانان -  را / ده تير نارفيفان / بر کوهه ي فلزي زين خم نکرد/ زخم دل شبانعلي / از زخم هاي خوني دهگانه ي پدر / کاري تر بود / کاري تر و عميق تر / امّا سياه!"

       پرويزي و آتشي در اين دو اثر يک سخن دارند:حسرت ظهور!ظهور مرداني نجاتبخش.در روزگاري که قلعه ها و زين هاي آهنين از مردان تهي است و به جاي تفنگ و شمشير در کف مردان "جام هاي سرخ" و "سکه هاي سيم" است و بر بازوانشان "طلسم بيم" بسته اند.آتشي، همين مضمون را پيشتر در شعر «خنجرها، بوسه ها، پيمان ها»آورده و "اسب سفيد وحشي" را که در حسرت سوار، گرانسر بر آخور ايستاده و گذشته شيرين خود را به تلخي مرور مي کرد، تصوير کرده بود.

       تفاوت نگاه آتشي و پرويزي در پايان اين حکايت است.پرويزي مي گويد وقتي زاير اين قصه را شنيد و اسب ها و سواران گم شده را با زناني بر ترک خويش، در نظر آورد "رفت و خوابيد"اما آتشي پس از آنکه "زخم زبان و آتش نگاه شاتي / شبانعلي را از استر چموش جواني" به خاک مي کوبد، دوباره ادامه مي دهد که "مار" انتقام همچنان به "چله" لميده است و عبدو دوباره مي آيد تا "عدل و داد را / -  مثل قنات هاي فراوان آب - / از تپه هاي بلند گزدان /  بر پهنه بيابان جاري کند."

       نگاه نوميدانه پرويزي به پيرامونش و نا اميدي از ظهور دوباره مردان و سواراني که گم شده اند، شايد مشکلي اساسي در زندگي او باشد و منشاء بسياري از گرفتاري هايش و تن دادن به زندگي با اعيانان! که خود از آنان نفرت دارد و نگاه اميدوار آتشي به ظهور دوباره مردان براي انتقام هم شايد يکي از کليدهاي سربلندي آتشي باشد در زندگي اجتماعي اش!

 

+ [لینک]