
عمران صلاحي هم رفت.jpg)
وقتي از او خواسته بودند در مرگ رفيقش گل آقا چيزي بگويد گفته بود:"اگر زنده شود حرف مي زنم، چون حرف زدن پشت سر مرده خوبيت ندارد."
"حالا حکايت ماست" نام ستون ماندگار او در مجله دنياي سخن بود و "ع.شکرچيان" نام مستعارش!
ما يا مرثيه گوي گوهران کميابمان هستيم،يا مويه گر دربندان و يا همنواي دردمندانيم و يا چشنده زهر زخم ديگران بر جگر خويش و يا کشنده بار نيازمندانيم بر شانه هاي شکسته خود! و اين حکايت پيوسته ماست.
هفته پيش با يکي از خبرنگاران جوان مصاحبه مي کردم.وقتي به اين جا رسيديم که گفت يکي از آرزوهاي نارسيده ات را بگو.گفتم: آرزو داشتم طنز نويس خوبي شوم.گفت: کسي که وارد سياست مي شود معمولا روح زمختي دارد اما طنز نويس روحي آرام دارد و شنگول است.گفتم به طنز نويس ها نگاه کن يا سکته مي کنند و يا سرطان مي گيرند.اين ها همه از فشارهاي درون متلاطم آن هاست.طنز نويس ها تلخ ترين درون هاي عالم را دارند.
عمران صلاحي هم قلبش ايستاد و رفت تا به گل آقا و توفيق و دنياي سخن! بپيوندد.يادش گرامي! آن که با دل خونين لب خندان مي آورد.
طنزهاي گيرا و محکم صلاحي را در دنياي سخن از نظر مي گذرانم و مي دانم در آن سال ها صلاحي مي خواست رسالت قلمش را به جا آورد گرچه به تازيانه "سيب آدم" نواخته شود.




