
فرخي يزدي (1267 – 1318 ش) از جمله سخنوراني است كه سرِ سبز بر سرخي زبان گذاشته است. او ستاينده و مرثيه خوان ميرزاده عشقي است و ميداند همتاي او را زبان آتشينش به كام مرگ برده است. اما همان مسير را مي پيمايد تا در زندان استبداد رضاخاني و در تاريخ ٢٥ مهر ١٣١٨ به ضربه «آمپول هوا»ي پزشك مجاز «مختاري» كشته شود.
شايد تاريخ ايران كسي جز فرخي را به ياد نياورد كه پس از سرودن شعري حقگرا دهانش را دوخته باشند. حاكم يزد ضيغم الدوله بختياري وقتي شعر اعتراض و اندرزِ فرخي را شنيد، دستور داد دهانش را بدوزند و به زندانش بيندازند، چون تا آن زمان هيچكس چنين درشت، با حاكمي قدرتمند، سخن نرانده بود.
شاعر جوان، در اين شعر- که در آستانه مشروطه سروده شده و هنوز صداي اين نهضت از تهران فراتر نرفته- با لحني آمرانه و بيپروا، با حاكم برخورد ميكند.
شعري كه سبب شد حاكم يزد را به دوختن دهان فرخي وادارد با مطلع: «عيد جم شد اي فرياد خو، بت ايران پرست!/ مستبدي، خوي ضحاكي است، اين خو، نه زدست» آغاز ميشد و پس از آن در پايان يكي از بندها ميگفت: «ليك گويم، گر به قانون، مجري قانون شوي/ بهمن و كيخسرو و جمشيد و افريدون شوي».
فرخي دهن دوخته بر ديوار سلولش نوشت: «به زندان نگردد اگر عمر، طي/ من و ضغيم الدوله و ملك ري/ به آزادي ار شد مرا بخت يار/ برآرم از آن بختياري دمار». اينجا آغاز اميدواريهاي فرخي به قانون و حكومت قانون است. در دوره تفنگ سالاري، شاعر يزدي دهان دوخته، منتظر آزادي است تا به پايتخت برود و از حاكم شكايت كند و با قدرت قانون، دمار از او برآورد.
درونمايه اصلي شعر مشروطه، آزاديخواهي و وطن پرستي است اما فرخي مضمون ديگري را به اين دو ميافزايد: عدالتخواهي. عدالت از نگاه فرخي يك مرام است، يك مذهب است كه بايد جامعه پيرو آن شود و روابط خود را بر آن اساس سامان دهد.
او در غزلي ميگويد: «خوش آنكه در طريق عدالت قدم زنيم/ با اين مرام در همه عالم، علم زنيم».
عدالتي که فرخي در پي آن است عدالتي بر اساس آموزه هاي سوسياليستي است. دفاع از دهقانان و رنجبران در مقابل مالكان و سرمايهداران، همنشيني و رفاقت با سليمان ميرزا اسكندري و اقامت چند ماهه او در مسكو و يك ساله او در برلن، احتمالا در شكل گيري انديشههاي سوسياليستي فرخي تاثير زيادي داشته است.
فرخي در غزلي با مطلع «تا حيات من به دست نان دهقان است و بس/ جان من سر تا به پا قربان دهقان است و بس». به ستايش دهقانان و رنجبران پرداخته و در پايان آورده است: «منهدم گردد قصور مالك سرمايهدار/ كاخ محكم،كلبه ويران دهقان است و بس». و در ادامه خروش و فرياد خود را خروش دهقانان ميداند: «نامه طوفان كه با خون مينگارد «فرخي»/ در حقيقت نامه طوفان دهقان است و بس». وي در يك رباعي سوسياليستها را از انحراف برحذر ميدارد و ميگويد: «اكنون كه شديد «سوسياليست» مآب/ خودخواهي و اشراف پرستي نكنيد».
بخشي از زندگي فرخي، در بهدريهاي او است. در آغاز براي دادخواهي و پيوستن به جنبش آزاديخواهي مشروطه از يزد به تهران ميآيد. در تهران وقتي همزمان با آغاز جنگ اول، عرصه زندگي را بر خود تنگ ميبيند به عراق كوچ ميكند و دوباره از تعقيب انگليسيها در عراق ميگريزد و به تهران ميآيد. در تهران به صف مخالفان وثوق الدوله و قرارداد 1919 م ميپيوند و به زندان ميافتد.
پس از كودتاي 1299 شمسي كه فضاي سياسي رو به گشايش ميگذارد، دوباره روزنامههاي انقلابي و منتقد سر برميآورند. «قرن بيستم» عشقي و «طوفان» فرخي آتشين تر از ديگران به اساس استبداد ميتازند. قوام السلطنه تومار «طوفان» را در هم ميپيچد و پس از آن گشايشهاي دزدانه فرخي هم نميتواند انتشار پيوسته آن را در پي آورد.
يكي از اتفاقات جالب زندگي فرخي اين است كه در ميانه زندانها و تبعيدها و توقيفهاي عمرش، در سال 1307 شمسي بهعنوان نماينده مردم يزد به مجلس هفتم راه مييابد و يكي از اولين كارهايي را كه انجام ميدهد، گشايش دوباره «طوفان» است. دوباره دولت دستور توقيف «طوفان» را صادر ميكند و فشارها بر فرخي افزايش مييابد. شاعر نماينده با كمك محمدرضا طلوع، نماينده رشت يك فراكسيون اقليت دونفري ايجاد ميكند و پس از آنكه حيدري، نماينده مهاباد او را در هنگام نطق محكم كتك ميزند که خون بر چهره اش روان مي شود، چند روز در مجلس بست مينشيند و بعد ميگريزد و سر از مسكو درميآورد. در مسكو هم ناسازگاري ميكند و به برلن ميرود و آنجا هم روزنامه «نهضت» را منتشر ميكند كه در پي شكايت دولت ايران و به حكم دادگاهي در برلن و فشار پليس آن جا،اخراج ميشود.
ظهور قدرت مطلقه رضاخان تمام آمال و آرزوهاي مشروطهخواهان را بر باد داد،در برخي از انقلابيون يأس و وادادگي برانگيخت و در برخي فرياد و اعتراض! فرخي از آناني بود كه تحمل بازگشت فردمحوري و نقش بر آبشدن نقشههاي مشروطه را نداشت. او در شماره 37 «طوفان»- منتشره در آذر 1302 ش- مقالهاي به عنوان »امنيت چيست؟» دارد كه در آغاز آن، اصولي از قانون اساسي كه تعرض به آحاد ملت را ممنوع و دستگيري افراد را بسته به حكم قاضي ميداند، ميآورد و بلافاصله ميپرسد: «اين است معني امنيت در مملكت مشروطه؟»
و بعد خطاب به رضاخان، تخلفات حكومت را برميشمارد و ميگويد: «شما اگر ميخواستيد با قدرت و اراده فردي حكومت كنيد، تكليف ملت را روشن ميكرديد و ما هم قلم را شكسته، كنار ميرفتيم.» و در پايان محكم ميگويد: «يا حكومت استبدادي يا اجراي قوانين مشروطه!؟»
يكي از موارد نادر در تاريخ مطبوعات ايران، شادماني مدير يك روزنامه از تشكيل دادگاه براي محاكمه روزنامهاش است. احمدشاه قاجار از «طوفان» شاكي است و رضاخان، وزير جنگ هم در عريضهاي از مجلس خواسته است كه فرخي را به محكمه بسپارد، اما فرخي در همان حال كه با تهديدهاي رضاخان روبرو است، به آن سوي مساله كه توسل پادشاه و وزير قدرتمند به محكمه و قانون است، مينگرد و مينويسد: «ما خوشوقتيم كه براي اولين دفعه، وزير جنگ، خود را راضي نمودهاند كه به محكمه تسليم شوند.»
فرخي در ادامه ميگويد حاضر است حتي در اين محكمه اقرار به محكوميت خود كند،اما اين شيوه يعني: تساوي حقوق همگان در برابر قانون مملكت، پايدار بماند.
فرخي هم افشاگر حكومت است و هم مردم را از پذيرش ستم برحذر ميدارد و هم از ملت ميخواهد برحق خود آگاه باشد و خود را به حكومت نفروشد. او مرام خود را بتشكني ميداند و ساختن بت جديد را نميپسندد. وي حكومت را مجموعه تضادها ميداند؛ حكومتي كه در آن مجلس آراسته، هست، اما عرصه بر مليون تنگ است و همزمان قانون و حكومت نظامي و فشار گرد آمدهاند تا حكومت شتر، گاو و پلنگ را بسازند.او در مردم را از «فروختن رأي» بازميدارد و ميگويد اگر احتياج داريد: «از مرتجعين پول بگيريد و ليك / در موقع رأي خودفروشي نكنيد!»
فرخي به هيچ روي حاضر به معامله با حكومت نميشود و بر مرام خود كه وطنپرستي، آزاديخواهي و عدالتجويي است، پافشاري ميكند و تا آنجا ايستادگي ميكند كه راهي جز كشتن او براي حكومت جبار باقي نميماند.
يكي از غمانگيزترين تصويرهاي زندگي فرخي،شعري است كه پيش از خودكشي ناموفق، بر ديوار زندان نوشته است. اين دو بيت آنچنان غمانگيز است كه انگار فرخي را تا امروز كش ميدهد و ما را نيز در همان غم مينشاند: «ميروم در مجلس روحانيان آخرت / و اندر آنجا، بيكتك،طرح قوانين ميكنم / نامه حقگويي »طوفان» به آزادي، مدام / منتشر بيزحمت توقيف و توهين ميكنم!»
"من فرخيِ يزديِ «لب دوخته» ام،مدير روزنامه «طوفان»،که به جرم حق گويي و حق نويسي،ظالمانه توقيف شده.نماينده «دارالشوري» هستم.به گناه اعتراض و تکلم بر عليه يک قانون جابرانه و زيان بخش، مغضوب و متعاقب شدم.چند سال از کشور خود متواري بودم."اين ها را فرخي از پنجره اتاقش خطاب به زندانيان ديگر گفت و به زجر و شکنجه بيشتر گرفتار شد.
غزل «آزادي» از سرودههاي فرخي است كه در سرودهاي انقلاب 57 نيز بارها خوانده شد. استبدادي كه فرخي بنيانش را به چشم ديد و جانش فداي مبارزه با آن شد، همراه با ترنم اين سرودها بر لبان رنجبران، در هم شكست.رضا خان و پسرش با آن فلاکت رفتند تا مصداق اي بيت فرخي باشند که:"بي گناهي گر به زندان مرد با حال تباه/ظالم مظلوم کش هم تا ابد جاويد نيست.
"
بخوانيم دو غزل "آزادي"را:
*
قسم به عزت و قدر و مقام آزادي
كه روح بخش جهان است، نام آزادي
به پيش اهل جهان، محترم بود آن كس
كه داشت از دل و جان، احترام آزادي
هزار بار بود به ز صبح استبداد
براي دسته پا بسته، شام آزادي
به روزگار، قيامت به پا شود، آن روز
كنند رنجبران، چون قيام آزادي
اگر خداي، به من فرصتي دهد يك روز
كشم ز مرتجعين، انتقام آزادي
زبند بندگي خواجه، كي شوي آزاد!
چو فرخي نشوي گر غلام آزادي
*
آن زمان که بنهادم،سر به پاي آزادي
دست خود ز جان شستم، از براي آزادي
تا مگر به دست آرم، دامن وصالش را
مي دوم به پاي سر، در قفاي آزادي
در محيط طوفان زاي، ماهرانه در جنگ است
ناخداي استبداد، با خداي آزادي
دامن محبت را، گر کني ز خون رنگين
مي توان ترا گفتن، پيشواي آزادي
فرخي ز جان و دل، مي کند در اين محفل
دل نثار استقلال، جان فداي آزادي




