تبليغاتX
مشق- وبلاگ محمد دادفر
شنبه 6 آبان1385
جانم برايتان بگويد که:

اين حکايت را اگر چه من خودم هم نفهميدم سر و ته اش کجاست.اين جا مي گذارم تا بخوانيد و نظر بدهيد:

جانم برايتان بگويد که:

"روزي بود و روزگاري بود، شهري بود و شهرياري بود.....

روم بود، يونان بود،مصر بود و يا هر کجا نمي دونم چه فرق مي کنه. فقط مي دونم يه مسابقه بود ، مسابقه بند کشي!يه گروه اين ور و يه گروه اونور!گروه آبي و گروه قرمز! يه سر بند دست اين گروه و سر ديگه دست اون گروه.بايد بند رو مي کشيدن تا زماني که حريف مقابل رو رو زمين بکشن تا شلواراشون ساییده بشه.سلطان به هر کدوم يه رنگ داده بود و بعد به خاطر اين که سر رنگ دعواشون نشه يه پرچم بزرگ ساخته بود و بالاي سر خودش زده بود  که نصفش آبي بود و نصفش قرمز.

روزي صدر اعظم به سلطان گفت که خزانه خاليه و بايد فکري کرد.هر چه فکر کردند فکرشون به جايي قد نداد.سلطان دستور داد يه مسابقه بندکشي بذارن.تيم سرخ و آبي رو خبردار کردن و اونا هم تمرينات رو شروع کردن.روزش هم تعيين شد.

مردم هر روز عصر در حالي که دست تو جيبشون داشتن يا به کمر، به تماشا مي رفتن. سر برد و باخت تيما شرط بندي شروع مي شد.هر روز تو ميدون اصلي شهر لات و لوتا جمع مي شدن و بناي شرط بندي ميذاشتن: شرط ... که قرمز مي بره.شرط ... که آبي مي بره. اگه قرمز برد...اگه آبي برد...

 

                 ***

روز مسابقه رسيد و تمام بازار شهر بسه شد.همه خودشون رو به ميدوني رسوندن که يه طرفش سکوهاي ١٠ رديفه تماشاگرا بود و يه طرف هم جايگاه سلطان بود و بقيه حکومتيا.

مسابقه شروع ميشه و تماشاگرا با لباساي قرمز و آبي دو تيم رو تشويق مي کنن.اونا سر از پا نمي شناسن.شلوغ مي کنن،داد و هوار مي کشن و به داورا هم ناسزا مي گن.گزمه ها هم قاطي اونا هسن و مرتب هيس هيس مي کنن.

سوت مسابقه رو مي زنن و بکش- بکش شروع مي شه.قرمز در سمت چپ ميدون وآبي در سمت راست.قرمز مي کشه و آبي رو دنبال خودش مياره و بعد آبي...تماشاگرا هم به همين منوال ميرن چپ و راست.

گزمه ها تند و تند ميون تماشاگرا  مي دوند و اونا رو آروم مي کنن.بعضي تماشاگرا از بقيه فعالترن و گاهي هم يواشکي چيزاي به گزمه ها ميگن.دو تا از گزمه ها بالا که ميرن يکي بلند داد مي زنه و صداش مي افته. مسابقه با شدت ادامه داره و جمعيت...

سلطان از بالا داره نگاه مي کنه و لذت مي بره. آبي ها، قرمزا رو رو زمين کشيدن که پشت شلواراشون ساييد و کمک کم داشت پاره مي شد. پيش از پاره شدن پشت قرمزا داور ختم مسابقه رو اعلام کرد. بالاخره آبي برد و قرمز باخت.

تماشاگرا از سکوها پايين اومدن و مي خواستن از ورزشگاه خارج بشن.طرفداراي قرمز، اخمو و طرفداراي آبي نيشاشون باز بود.از بين سکوها که رد شدن ديدن يکي داره داد مي زنه: اين مرد از بالا افتاده و مرده!

مًرده ي قد بلند که از بالاي سکوها افتاده بود، روش به آسمون بود و چند سکه هم از جيبش بيرون افتاده بود.گزمه ها نمي ذاشتن کسي بهش نزديک بشه.کم کم تو تماشاگرا صدا بلند شد. يکي گفت من خودم ديدم گزمه ها رفتن بالا و باهاش گلاويز شدن.يکي ديگه گفت خودم صداي داد و بيدادش رو شنيدم و...

گزمه ها ترس ورشون داشت. يکي از تو جمعيت داد زد چرا راه رو بسين! بذارين ما فقط نگاش کنيم و کنارش رد بشيم.گزمه ها مي فهميدن که مردم اون شهر وقتي ميگن مي خوايم کشتار کنيم با يه تشر کار رو خاتمه ميدن حالا که ميگن مي خوايم نگاه کنيم ديگه هيچ خبري نيس. گزمه ها راه  رو باز کردن.جمعيت خيلي مودب و آروم حرکت کرد.فورا صفي درست شد که طبق سنت، رو مرده سکه بندازن.تو صف، آبي ها و قرمزا، برادروار وايساده بودن و براي روح آن مرحوم دعا مي کردن.

نفر اول دست تو جيبش کرد که يه سکه بندازه اما ديد هيچي نيس.از مرده شرمنده شد و رفت.نفر دوم هم همونطور و نفر سوم تا آخر.همه از مرده شرمنده شدند.

تماشاگرا تا توي شهر هم صف رو رعايت کردن و به هم مي گفتن ديدي چطور به گزمه درشته،نگاه کردم.ديدي چطور وقتي نگاشون به من افتاد جا خوردن و...

همه رفتند و گزمه ها نفس راحتي کشيدند.اول سکه هايي رو که از جيب مرده افتاده بود ورداشتن و بعد همه جيباش رو گشتن.مرده کش آمد و...

تو ميدون شهر لات هاي برنده عربده مي کشيدن و بازنده ها هم لب و لوچه شون آويزون بود.خزانه پر بود و هيچکي نفهميد چطوري!فقط يکي فهميد!

+ [لینک]