
سال پیش درست همین روزها
به تهران که برگشتم و خواستم به بيمارستان بروم استانداران پيشين بوشهر -انصاري لاري و تبادار- هم ابراز تمايل کردند با ايشان ديدار کنند. به اتفاق محمد ولي زاده و پرويز هوشيار که اين دو به معناي واقعي کلمه، ياران آتشي در روزهاي آخر عمر بودند، به بيمارستان رفتيم.
پيرمرد گر چه ساعت آخر عمرش بود و وجود عزيزش با مرگ جدال داشت،اما به سختي خوش آمد گفت.پيشاني اش را بوسيدم.رنگش به شدت به زردي رفته بود و نا نداشت.خروشي عجيب روده هايش را به هم مي ريخت اما "پلنگ دره ديز اشکن" به روي خود نمي آورد.
گفتگوي مختصري داشتيم و به دستور پرستاران مجبور به ترک اتاق شديم تا شستشوي معده را انجام دهند.محمد ولي زاده ماند و ما رفتيم.هنوز به محل کارم نرسيده بودم که ولي زاده زنگ زد:حال استاد خيلي بد شده! کاري بکنيد.به سمت بيمارستان برگشتم و در راه از محمد رضا خاتمي کمک خواستم.به نزديکي هاي بيمارستان که رسيدم ولي زاده زنگ زد اما اين بار فقط شيون بود و زار زار گريستن و تنها يک جمله کوتاه: تمام شد...
از آن روز تا امروز حتي نتوانسته ام خاطراتم از دو سال همنشيني هاي شبانه روزي "آيينه جنوب" را بنويسم.نمي توانم مرگش را باور کنم.خوش بيني و اميدي که آتشي به آينده داشت فقط در خودش معنا مي شد.با وجود تنگدستي ها و آن همه رنج و سختي که در زندگي خود ديده بود و تا پايان عمر هم رهايش نکرد، هيچ گاه سخن نوميدانه نگفت.
هميشه منتظر آينده اي بود که همه چيز در آن ديگرگون شده و جهاني ديگر در آن پايه گذاشته شده است و هميشه شايد مار دوسر را مي ديد که همچنان به چله لميده است و منتظر "ظهور" دوباره عبدوي جط بود.
پيش از دوم خرداد من از تغيير، نوميد بودم اما او اميدوار بود و هر صبح زود روياهاي شيرينش را که بعدها به زهر مرگ عزيزش محمد مختاري در آميخت، براي من بازگو مي کرد و باز روزهاي آخر، گر چه تلخ، اما اميد به آينده داشت و هر بدبيني ما را با خوش بيني پاسخ مي داد.
بيش از اين فرصت نوشتن ندارم.شعري را با قرعه از مجموعه اشعار استاد برداشتم و بعد از آن شعر "سوگند چشم" را مي گذارم که يک بار "حميد شاه ولي" آن را برايش خواند و من ديدم که اشک در چشم هاي آتشي نشست و دست آخر هم شعر ظهور را با صداي خودش و آهنگي که منفردزاده بر آن گذاشته مي شنويم.
اي خفته ! اي بيدار
اي دوست
اي همسفر
كه ماديان سفيد رويا را
به سوي صخره هاي مشتعل مشرق
سوي سپيده سحري مي راني
من
يابوي پير و اخته بيداري را
در زير ران گرفته ام اي دوست
با كولبار سنگين از كابوس ها و خورجين هاي بذر
اي همسفر
لختي دهانه را
در فك راهوارت بنواز
و آرامتر بتاز
اي همسفر
تا هر كجاي مرتع سبز فكر
تا هر كجاي بيشه مهتابي خيال
تا هر كجاي شط تماشا
كه شادمانه مي گذري مي روي
لختي درنگ كن
و صخره هاي ساكن پاياب را
به من نشان بده
اي يار
اي ماديان سوار سبكتاز
در اين خلنگ زار هلاك آور
تنها مرا ميان بيابان مگذار
سوگند چشم
من چه نويسم كه در دلت بنشيند
من چه سرايم كه در تو همهمه ريزد
برگ دريغي ز شاخ فكر تو افتد
چشمه ي مهري ز سنگ چشم تو خيزد ؟
آن همه كم بود ، شعر و شور و كنايه ؟
با رگ سرد تو اين ترانه چه گويد ؟
شخم زند خاك سينه را تپش دل
جز گل يادت در اين عقيم نرويد
از من، هر كوره راه وسوسه بگسست
جانب شهر تواش روانه نمودم
هر روز از خويشتن بريدم پيوند
هر شب در كوچه هاي ياد تو بودم
خانه ام از خنده ي غريبه خموش است
خاطرم آزرده از نوازش ياران
نام تو غلطد درون خونم كافي است
از پس اين در، چه ضرب پنجه، چه باران
با همه مهتاب ها، كه پاي تو را شست
با همه خورشيد ها، كه چشم مرا سوخت
چون گل تصوير سر به راه تو ماندم
هر تپشم حسرت پيام تو اندوخت
گفتم شايد شبي تو ، چون همه شب، من
چشمت پرپر زند به صبح و نخوابد
پنجره بر باد سرد شب بگشايي
ماه به رخسار وهمناك تو تابد
گفتم شايد شبي، ز خشمي زيبا
پاره كني پرده ي شمايل پرهيز
گيسو افشان كني به صفحه ي دفتر
كاغذ بي جان كني به نامه گل انگيز
شايد تنها منم به ياد تو خرسند
شعرم شايد نه غم دهد نه ملالت
نامم چون ميوه اي، فراموش از چشم
خشك شده لاي شاخسار خيالت
شايد ، اما گمان بد نكنم هيچ
آن همه افسانه هاي مهر، هوا نيست
چشم تو سوگندش ار دروغ درآيد
يك سخن راست در زمين خدا نيست




