تبليغاتX
مشق- وبلاگ محمد دادفر
دوشنبه 11 دی1385
اين هم يلدا بازي من،اگر چه دیر !

دوستان عزيزي مرا به يلدابازي دعوت کرده بودند و من هم به دليل مشغله هايم از يک سو و ندانستن اصول اين بازي از سوي ديگر مي گريختم.ساقي،عمو علي چي ،آب و گل عزيز شيرازي، ياغي مغموم و دست آخر هم شيپورمرا دعوت کردند.حالامن مثل داماد يا پدر دامادي شده ام که عمرا نرقصيده اما مجبورش مي کنند در عروسي خودش يا بچه اش برقصد و او هم دست و پا گم کرده مي رقصد.چيزي شبيه دويدن با اشتر و لهابي لهابي خواندن... براي پاسخ به دعوتشان ٥ نکته را مي نويسم:

١- من بهداشتي بگويم کنجکاوم و خودماني فضولم!بچه بودم شايد ٧ ساله وقتي ديدم همه از غولک مي ترسند در شبي سياه به نخلستان عبدالرحيم و از آنجا به قبرستان شکري بوشهر رفتم تا غولک را با چشم خودم ببينم و نديدم و برگشتم.تصور کنيد که محل ما و اطراف اين نخلستان و قبرستان برق نداشت چه ظلماتي بود! از آن به بعد  غول و غولک! را يک قصه مسخره مي دانم!

٢-به شدت از سر بريدن گوسفند و بزغاله و هر موجود زنده اي بيزارم.در دوره نمايندگي علي رغم اين که براي احداث موج شکن بندر ريگ زحمت زيادي کشيده بودم چون ديدم گاوي را سر بريدند خيلي سريع مراسم را ترک کردم و برنگشتم و در دو مراسم ديگر هم جان دو گوسفند را نجات دادم.يک بار به قصابي که کاردش را تيز کرده بود و مي خواست در مراسم افتتاح تصفيه خانه فاضلاب گوسفندي را سر ببرد به شدت گفتم :مگر اين گوسفند نمي گذاشته شما صاحب فاضلاب شويد که مي خواهيد بکشيدش؟!

٣-يتيمي و نداري،  دست به دست هم داده بودند که زمينم بزنند اما چنان زمينشان زدم که هنوز هر کس به من اشاره مي کند، آن دو مي گريزند!!! ١٠ ساله بودم پدرم را از دست دادم و تنها ميراثش براي من "زيبايي مبارزه" بود.دو مثل را از او به يادگار دارم:"هر رکه اش ني،سکه اش ني" يعني هر کس اهل ايستادگي روي حرفش نباشد قدر و منزلتي ندارد و "سر بي دردسر کدو ون"يعني تنها سري که دردسر ندارد کدو است و سر آدم بايد دردسر داشته باشد.

٤-من نمي خواستم نماينده شوم و راستش از سياست و سياسيون هم بيزار بودم اما چه کنم روزنامه دار بودم.در سال هاي ٧٧ و ٧٨ زياد  تهديد شدم و شکايات زيادي از من شد.تصميم گرفتم روزنامه ام را واگذار کنم و بوشهر را به مقصد ديار خواجه حافظ ترک کنم.بار و بنه ام را بستم.فشار و آزارشان افزون شد.روز ٢٥ آذر ٧٨ به دادگاه انقلاب بوشهر احضار شدم و رفتم.به خانه که برگشتم تصميم گرفتم درگير شوم.روز ٢٦ آذر بدون اين که به کسي بگويم به فرمانداري رفتم و نام نوشتم و در پاسخ فرماندار هم گفتم حد اقل دو ماه با مردم روياروي حرف مي توانم بزنم.بعد شدم نماينده مردم بوشهر.البته آخرين کسي بودم که اجازه دادند به مجلس برود يعني تقريبا ٤٥ روز بعد از افتتاح مجلس ششم!

5-اصلا دلم نمي خواهد جدي بنويسم.عاشق طنزم.تا روزنامه داشتم به نام هاي ناخدا خورشيد و گاهي پيرزن و بشيرو و ...طنز مي نوشتم اما حالا شده ام نماينده سابق و مثلا طنزنويسي و نمايندگي به هم نمي آيند! مردم نمي دانند که اصلا نمايندگي خودش طنز است.روزنامه داري و روزنامه نگاري طنز است.مايه عبرت است و صورتي در زير دارد آنچه در بالاستي.اما چه کنم اگر طنز بنويسم برايم دست مي گيرند که ببين ما چه آدم فلاني را نماينده کرده بوديم.البته براي آن دسته از عزيزاني که دسترسي به فرهنگ لغت ندارند توضيح بدهم که طنز با فکاهي و يا بدتر از آن لودگي هاي برره و... تمني صد سنار ! فاصله دارد ها!

اين هم يلدا بازي من حالا دلتان خنک شد!چون دير شده نمي خواهم خواب ٥ نفر ديگر را هم آشفته کنم.

+ [لینک]