
امروز روز کارگر بود و فردا روز معلم.آنقدر از اين روزها و واژه ها استفاده ابزاري مي شود که قلم از ترس آلودگی به اين سو استفاده ها، از روش باز مي ماند.
من کارگران را نه بدان جهت که عرق مي ريزند و مزد تلاش خود را نمي گيرند بلکه بدان جهت که اگر آگاه شوند و پيوسته، مي توانند منشا تحولات بزرگي باشند و جامعه را به سوي رستگاري ببرند، مي ستايم.
کارگران، پیشروان جنبش های رهایی بخش سده اخیرند،من ياد کارگراني که با صفوف پيوسته خويش بنيان هاي ستمکاري را برانداختند گرامي مي دارم و باور دارم که اين کارگران ساده ، راستگو و درستکار همچنان رهايي بخشنده مردم گيتي از بار ستم خواهند بود.
و روز معلم:
به احترام همه معلم هايم برمي خيزم و دست ارادت بر سينه مي گذارم و چشمانم را بر زمين مي دوزم! و هيچ نمي گويم...
*در دل مي گذرانم که آرزو دارم دوباره معلم شوم و با همه سختي هاي کلاس داري دوباره به کلاس درس بروم و با همه رفتارهاي دانش آموزانم بسازم و شکوه اي بر زبان نياورم.وقتي روزنامه ام را بستند دوباره تصميم گرفتم معلم شوم.گزينش آموزش و پرورش را واداشتند دست رد بر سينه ام بگذارد،به هر شکل برگشتم، دوباره تحويل نگرفتند.از حاشيه هاي زشت گريختم اما سال ديگر اگر عمري باقي باشد مي خواهم دوباره به شغل معلمي برگردم و تا بتوانم يک معلم دبيرستان باقي بمانم.
يک بار ديگر درود بر معلمان عزيزم:
آقايان بشپور و خرامان معلمان کلاس اول و دوم دبستانم،خانم ها عطار و حکيمه پورزائر معلمان سوم و چهارم دبستانم و آقاي حسين محمدي معلم کلاس پنجم که هر چه دارم از آن هاست و شرمنده از آن که شايد آنان برترم مي خواستند و من فروتر از آن شدم!
ياد همه معلمان ارجمندم در دبيرستان پهلوي بوشهر و مدرسه راهنمايي دانش گناوه و دبيرستان شريعتي بوشهر گرامي،عمرشان افزون و شادي و خرمي همواره ارزاني وجود شريفشان باد و نامشان ماندگار!
و دست مادرم را مي بوسم که اولين معلمم بود که الفباي فارسي را به من آموخت و خوب فرا گرفتم، اما الفباي زندگي را، فرزند چموشش از آن مادر حکيم نياموخت!




