
امروز مهمانی داشتم،کبوترها را نشانش دادم.گفت:از پنجره می شود تا آن جا رفت؟گفتم که چه کنی؟گفت: هوس جوجه کباب کرده ام!با تلخی و گرفتگی پنجره را بستم و ...
با خود اندیشیدم که چه بی رحم است آدمی زاد!
*
در دوران کودکی بازیگه ما باغ زهرا و باغ نار بوشهر بود با وسعت زیاد و پر از نخل و گز و بابل و کور و گل ابریشم و پر از گنجشک و چغول و سیاچر و پیدم و کبوتر و ... همبازی زرنگی داشتم که در همه بازی ها سرآمد بود به ویژه در گرفتن پرندگان.اما هر پرنده ای می گرفت ،خوشش می آمد تنش را سفت بگیرد و سرش را بکند.این را شنیده بودم اما یک بار که دیدم دیگر نه شاخک گذاشتم و نه پرنده گرفتم.
آن رفیق مرا خمپاره عراقی ها شهید کرد و با خود اندیشیدم چه بی رحم است آدمی زاد!
*
نصرا... همبازی و هم مدرسه ای ما بود و از من یک کلاس بالاتر.او اولین شهید محله ما شد.آن زمان من سوم دبیرستان بودم و او چهارم.از آن روز تا امروز هر گاه صدای قرآن "منشاوی" را می شنوم بی اختیار جنازه نصرا... را بر دوشم می گذارم و می روم."هذا ما وعد ا..."
آن روزها برای اولین بار دیدم کسانی که به دیدن پدر نصرا... می آمدند هم تسلیت می گفتند و هم تبریک و مرحوم حاج حمید هم با سکوتی تلخ،نشسته بود و خودش را به چهار جهت حرکت می داد.
حاج حمید تا دور و برش شلوغ بود از مردم تشکر می کرد اما تا دور و برش را نگاه می کرد و فقط ما را می دید،داد می زد "سُختُم... بُوا بُوا جون...کُمُم سُخت..." و باز تبریک و تسلیت!
با خود می اندیشم که چه بی رحم است آدمی زاد!




