تبليغاتX
مشق- وبلاگ محمد دادفر
چهارشنبه 16 خرداد1386
پرواز با کبوتر زیباست...

پنجره اتاق کار من به نورگیر نسبتا بزرگی باز می شود که بین دو واحد مشترک است.زیر پنجره فنسی با چشمه های درشت کشیده اند که چیزی از بالا به پایین نیفتد.در زاویه ای پشت یک ستون که من فقط به آن جا دید دارم کبوتری از یک ماه پیش چوب و خاشاک گرد آورد و لانه ای ساخت و بعد از تکمیل لانه سه تخم گذاشت. تا هفته پیش که صدای سه جوجه مرا به سمت پنجره برد.یک هفته است که کبوتر مادر در این دودستان تهران از این چاله هشت طبقه بالا می رود و دانه می آورد و سه جوجه هر روز پرهایشان پرتر می شود و پاهایشان محکم تر تا پرواز...

امروز مهمانی داشتم،کبوترها را نشانش دادم.گفت:از پنجره می شود تا آن جا رفت؟گفتم که چه کنی؟گفت: هوس جوجه کباب کرده ام!با تلخی و گرفتگی پنجره را بستم و ...

با خود اندیشیدم که چه بی رحم است آدمی زاد!

 

*

در دوران کودکی بازیگه ما باغ زهرا و باغ نار بوشهر بود با وسعت زیاد و پر از نخل و گز و بابل و کور و گل ابریشم و پر از گنجشک و چغول و سیاچر و پیدم و کبوتر و ... همبازی زرنگی داشتم که در همه بازی ها سرآمد بود به ویژه در گرفتن پرندگان.اما هر پرنده ای می گرفت ،خوشش می آمد تنش را سفت بگیرد و سرش را بکند.این را شنیده بودم اما یک بار که دیدم دیگر نه شاخک گذاشتم و نه پرنده گرفتم.

آن رفیق مرا خمپاره عراقی ها شهید کرد و با خود اندیشیدم چه بی رحم است آدمی زاد!

 

*

نصرا... همبازی و هم مدرسه ای ما بود و از من یک کلاس بالاتر.او اولین شهید محله ما شد.آن زمان من سوم دبیرستان بودم و او چهارم.از آن روز تا امروز هر گاه صدای قرآن "منشاوی" را می شنوم بی اختیار جنازه نصرا... را بر دوشم می گذارم و می روم."هذا ما وعد ا..."

آن روزها برای اولین بار دیدم کسانی که به دیدن پدر نصرا... می آمدند هم تسلیت می گفتند و هم تبریک و مرحوم حاج حمید هم با سکوتی تلخ،نشسته بود و خودش را به چهار جهت حرکت می داد.

حاج حمید تا دور و برش شلوغ بود از مردم تشکر می کرد اما تا دور و برش را نگاه می کرد و فقط ما را می دید،داد می زد "سُختُم... بُوا بُوا جون...کُمُم سُخت..." و باز تبریک و تسلیت!

 

با خود می اندیشم که چه بی رحم است آدمی زاد!

+ [لینک]