تبليغاتX
مشق- وبلاگ محمد دادفر
شنبه 23 تیر1386
من کاندیدای مجلس نیستم!

این مطلب را برای وبلاگم که خانه خودم است نوشته ام.تیتر جدی است اما بقیه اش طنز است و خودمانی است، جدی نگیرید.حساب کنید با هم در قهوه خانه مسلم نشسته ایم و چای قند پهلو می خوریم و از هرم گرما هدر می گوییم:

...............................

هر چه تحاشی کردم که این را ننویسم، نشد.دیدم هر چه به سمت ایام انتخابات می رویم مشغله ما را بیشتر می کنند.من کاندیدا نیستم و نمی خواهم در کار انتخابات آینده هم دخالتی کنم."هر که خواهی گو بیا و هر که خواهی گو برو"

ایها الناس،همشهری های عزیز،همراهان گرامی،هم خطان خوش خط و خال، من کاندیدای مجلس نمی شوم.

از امروز همه کسانی که برای آمدن ما لباس یکرنگ پوشیده بودند می توانند لباس های چند رنگ بپوشند و مجالس شادی خود را برپا کنند.امیدواریم ما بتوانیم همواره در مجالس شادی آن ها شرکت کنیم.

ما هم بالاخره اخوی ها زندگی داریم،کار داریم.اگر بنا باشد از بانگ خروس تا بوق سگ جواب بدهیم که می خواهیم کاندیدای دوره هشتم باشیم یا نه، بارمان بار نمی شود و روزگارمان نمی گردد.

همه همفکرانی که از آمدن من می پرسند بدانند از امروز آزادند که بی زحمت "روح معلق من" می توانند کاندیدای مجلس باشند و عوام الناس را به دنیای رنگارنگ امیدوار کنند.

من که الان چند روز است می خواهم بنویسم "چرا به دفتر یک حزب قانونی با تیر و تفنگ حمله کرده اند و عده ای بی گناه را با خود برده اند" و نمی توانم، چطور باید به خودم اجازه دهم در این سرزمین اهورایی نماینده مردم باشم.من که دارم آرزوی پاسخ یک چرا را به گور می برم !من که هنوز احساس می کنم در فضایی که پدربزرگم نفس می کشیده، نفس می کشم چطور می توانم به مردم قهرمان پرور عزیزم بگویم:شاداب باشید با احساس هوای تازه؟

پدر جان!برادر جان!هم میهن عزیز!همشهری گرامی! همان یک دوره برای من کافی بود تا هر چه را در کتاب های تاریخ خوانده بودم به عینه ببینم. مگر خنگ باشم که دوباره لازم شود به معاینه برگردم. مملکت گل و بلبل و سنبلم -ایران عزیز- چه نیازی به من پاپتی دهاتی دارد که بی الا و صلا وارد کارهایش شوم و بگویم من آمده ام امور تو را اصلاح کنم!"یکی را به ده راه نمی دادند، سراغ خانه کدخدا می گرفت!!"

من نیستم!در جایی که از من بهتر را به مجلس می فرستند ،چه جایی دارد که من، فضول باشی ماجرا شوم و برای خودم و اقوام و خویشان و دوستانم مایه دردسر شوم تا یا ترک دیار کنند و یا مادام العمر مفلوک بمانند. شاید برخی بگویند من عرضه آن مسند را نداشته ام و از اول اشتباهی رفته ام. درست می گویند.من خودم شهادت می دهم که اشتباهی رفته ام.این جاها جای منی که سرم را با تاریخ و فرهنگ و ادبیات ایران گرم کرده ام نیست.این مسند،مسند رندان و از ما بهتران است!من که معلم بچه های مردم بودم باید به کار خودم می رفتم و شغل شریفم را ادامه می دادم!

محض رضای خدا دست از سر من بردارید! کاندیدای شما هر که باشد من کاری ندارم. نه به نفع کسی چیزی می گویم و نه به ضرر کسی! اما یادتان باشد شما نمی توانید "آغ بهلیل" را کاندیدا کنید و بعد عیب بگیرید که چرا بچه های مردم سنگش می زنند! نیایید بگویید ما سنگ دست بچه ها داده ایم تا سر "آغ بهلیل" را بشکنند.چون سر این آغا از آغاز برای بازی بچه ها درست شده و دست بچه ها هم برای شیطنت!"لا تبدیل لخلق ا..."

ای همفکران! ای اصلاح طلبان! ای خاتمی عزیز!ای کروبی دردانه!ای دولتی های صاحب اصلاحات انجام نشده!ای حزب های سرافراز بی عضو! ای راست های چپ!ای چپ های راست! با فراوانی کاندیداها و پخش آرا به نفع رقیب، مشت محکمی بر دهان هر که دلتان خواست بزنید! می توانید دستتان را از آستین خودتان در آورید و آرواره بغل دستی تان را آوار کنید!

ای اصولگراها دنیا منتظر حمله آخر شماست...ببخشید اشتباه شد.من با شما کاری ندارم!

در هر حال من کاندیدا نیستم.با من مثل یک دانش آموز،یک معلم کلاس اول،یک روزنامه خوان،یک عاشق شعر و مخلص خواجه حافظ و یک "جنگجوی نجنگیده اما شکست خورده"* حرف بزنید.

 

هر چه گفتیم جز حکایت دوست/در همه عمر از آن پشیمانیم

------------------------------------------

 

*نصرت رحمانی:"یاران/بر گور من بنویسید/جنگجویی که نجنگید/اما/شکست خورد"

+ [لینک]