
این مصاحبه در هفته نامه نیمروز بوشهر چاپ شده است
مصاحبه با دادفر
احسان اسلامی راد
« آئینه سمبل راستی و درستی و پاکی است و در زبان و ادب پارسی به عنوان یکی از زیباترین و دل انگیزترین عناصر به کار رفته است و این پاکی مقدس چندان می ماند که زنگار بر رخ آئینه نباشد...
اکنون آئینه متولد می شود تا بتواند خدمتی شایان به مردم جنوب ایران نماید. مردم خونگرم و ارجمندی که همان زیر تازیانه آفتاب داغ سخت ترین شدائد را تحمل کردند و این دیار را به عنوان زیستگاه دایمی خویش برگزیده اند. بدان دل بستنه اند و به هیچ قیمتی حاضر نشده اند از آن دل بردارند... »
محمد دادفر اینگونه و با همین عبارت ساده است که آئینه جنوب را به پیشگاه مردم جنوب عرضه داشت تا آسوده از زنگار روزگار، غبارهایش را به تش بادهای جنوب واگذاراند و با وجودش خستگی از رخ برگیرند و شاید گاهی هم بر مظلومیت خویش از سر ناچاری با بی تفاوتی بنگرند. تا اینکه به قول خود او شاید آئینه را به عنوان سنگی بر گور خویش نهد. سنگی که خود صیقلش داده ، متن اش را نوشته ، بر شانه هایش گذاشته بود و جا به جایش می کرد تا روزی بر جای خویش بنشیند.
اما دادفر چندی پیش به هفته نامه نیمروز آمده بود. فرصت را غنیمت شمردیم و این گفتگو را با او انجام دادیم. این گفتگو حاصل آن دیدار کوتاه و نامه نگاری های اینترنتی ماست. برای اینکه سؤال های دیگری نیز باید از او پرسیده می شد که در آن دیدار وقت مجال پرسیدنش را نداد. این گفتگو به کمک دوست و همکار عزیزم سیامک برازجانی انجام گرفت. با سپاس ویژه از او.
***
برای شروع از او خواستم تا به روایت خویش چگونگی شکل گیری آئینه جنوب را برایمان بگوید: « پس از صدور مجوز نشریه در روز نوزدهم خردادماه سال 73 تلاشم را برای راه اندازی نشریه آغاز کردم.تحریریه نشریه را با دوستانم نادر قربانی،حمید شاه ولی،اسماعیل بهبهانی راه انداختم و از آقایان آتشی و صغیری و محمد سیدزاده و یونس قیصی زاده هم برای راه اندازی صفحات ادبی و هنری و ورزشی و اجتماعی دعوت کردم.کارهای اجرایی نشریه را برادرم اردشیر و خواهرزاده ام جواد شمشیری بر عهده گرفتند.آقای آتشی در آغاز اقبالی نشان نداد اما پس از انتشار چند شماره با ارسال شعرهای خودش و دیگران تمایل به همکاری نشان داد.سر انجام روز دهم مرداد ماه 73 اولین شماره آیینه منتشر شد.»
دادفر و عده ای دیگر از دوستانش در زمان دانشجویی در دانشگاه شیراز محفلی را راه اندازی می کنند که بعداً نقش مهمی در معادلات استان ایفا می کند. از او از چگونگی و چرایی تشکیل این مجمع پرسیدم: « جمعی از دانشجویان بوشهری دانشگاه شیراز با پیگیری های صمد جلودار گرد هم آمدند که پیرامون مسائل استان و کشور با هم گفتگو کنند.مرحوم محمد حسن رضائیان،محمد رضا سملی،عباسی سملی،مهدی فتوت،صمد جلودار ، یونس قیصی زاده اولین گروهی بودند که گرد آمدند و برای گردهمایی دانشجویان بوشهری برنامه ریزی کردند.این جمع توانست در شیراز چند جلسه بزرگ برگزار کند و همزمان دانشجویان بوشهری دیگر دانشگاه ها را به حرکتی مشابه دعوت نماید.انتخابات مجلس چهارم و مسئله تمایل فارسی ها به انتزاع عسلویه سبب شد این جمع نقش آفرینی خود را در مسائل استان بوشهر آغاز کند.در آستانه انتخابات مجلس چهارم این جمع توانست با دعوت از دانشجویان بوشهری دانشگاه های مختلف کشور اولین جلسات مناظره کاندیداها را طراحی کند که مخالفت مقامات امنیتی- انتظامی و بستن مسجد پیرزن که محل برگزاری این مناظرات بود این تلاش را ناقص و ناکام گذاشت.من در اولین گردهم آیی شیراز که گرداننده جلسه بودم به حضار وعده دادم که پس از فراغت از تحصیل تصمیم دارم به سکوت مطبوعاتی بوشهر پایان بدهم.
و دیری نمی پاید که دادفر وعده اش را عملی کند و آئینه جنوب 10 مرداد 73 اولین شماره اش را بر پیشخوان دکه ها می نشاند. دادفر در همان اولین مقاله اش در آئینه جنوب بیان می کند که به هیچ گروه و فرقه و طیف یا طایفه ای وابستگی ندارد و هرگز نیز خود را به این بازی ها آلوده نخواهد کرد. دلیل این موضوع چه می توانست باشد آنهم از سوی کسی که همگی نطق ها و مواضع تند سیاسی اش در مجلس و کمیسیون اصل نود را به یاد داریم. پس چرا در آئینه جنوب خبری از آن مسائل نبود و نشریه از همان ابتدا رویکردی اجتماعی و فرهنگی به خود می گیرد: « ببینید گاهی اوقات سکوت سیاسی ترین کار است. چپ راه رفتن سیاسی ترین کار می تواند باشد. از طرفی جناح های سیاسی آن زمان شایستگی آنرا نداشتند که آدم به یکی از آنها بپیوندد. خودم به شخصه به تفکرات چپ علاقمند بودم و هستم منتها اینکه بخواهم به این و آن بچسبم این کار را نکردم.» اما چگونه است که این دیدگاه های به اصطلاح چپ در نشریه اش انعکاس نیافته است؟ « ببینید من آئینه جنوب را برای بنیان نهادن روزنامه نگاری نوین در بوشهر منتشر کردم. چون ما در بوشهر نشریه ای نداشتیم. در آئینه جنوب هم نوشتم که اصلاً نمی خواهم که این نشریه را در اختیار خط و خطوط سیاسی قرار دهم. من این نشریه را بنیان می نهم تا روزنامه نگاری در بوشهر بنیان نهاده شود و دیگران وارد این عرصه شوند و این کار تداوم پیدا کند. و جایی نوشتم من به هر قیمتی که شده این نشریه را سرپا نگه می دارم تا مبادا که تعطیلی آن باعث شود که دیگران شهامت حضور در این عرصه را پیدا نکنند. و زمانی که جریان دوم خرداد شکل گرفت و فضای سیاسی بازتر شد وعده دیگر از دوستان علاقمند به کار مطبوعاتی می خواستند نشریات جدیدی راه بیندازند، احساس کردم که در آن مقطع رسالت من تمام شده است و ما باید یا آئینه خوب را تبدیل به روزنامه کنیم و یا اینکه تعطیلش کنیم.»
قبل از اینکه به سراغ ماجرای "روزنامه شدن آئینه جنوب" و تعطیلی اش برویم از شائبه ای پرسیدیم که در زمان انتشار آئینه جنوب وجود داشت و آن تحت فشار بودن نشریه بود. برای مثال عده ای جدایی آتشی از این نشریه را تحت فشار بودن دادفر و نشریه اش می دانستند : « آئینه جنوب منوچهر آتشی را در زمانی که نشریه ای در بوشهر نبود و نهادها و دستگاه های امنیتی و اطلاعاتی نسبت به ایشان حساس بودند، آنهم در فضایی که می گفتند یا درِ این نشریه باید بسته شود یا خودت با آرامش آنرا ببند، آتشی می تواند در آئینه جنوب باشد و بنویسد ولی بعد از دوم خرداد و فضای نسبتاً باز سیاسی و در حالی که متقاضیان نشریه هم افزایش پیدا کرده و خود آتشی هم می تواند راحت تر احساس نفس کشیدن کند، دادفر تحت فشار قرار می گیرد که ایشان نباشد. آیا چنین چیزی با عقل جور درمی آید که در دوره ای که نویسندگان و روشنفکران تحت فشار بودند و حضور آتشی برای من سراسر هزینه بود، من تحمل می کنم و بعد که در کشور فضای باز و نسبتاً آزاد بوجود می آید آن موقع است که من تحت فشار قرار می گیرم که آتشی نباشد. رفتن آتشی دلایل دیگری داشت که من قصد بازگو کردن آنرا ندارم و بیشتر به ارتباط شخصی و نوع تعامل ما با همدیگر برمی گشت. آتشی از آئینه جنوب به نسیم جنوب رفت و یکی از دلایلش نقل مکان ما به بهشت صادق بود آنهم در یک مکان 30-20 متری که اصلاً اتاقی نداشت. قرار شد ایشان در منزل بنشینند و با آئینه جنوب کار کنند ولی آتشی احساس می کرد که این اتفاق پیرو مسائل دیگری باشد که بوجود آمده است، به همین خاطر از دست من ناراحت شدند. بعد از آن هم ایشان را دعوت کردم ولی ایشان پیشنهاد نسیم جنوب و مشخصاً خورشید فقیه و بقیه دوستانی که به دنبال ایشان بودند تا او را به نشریه دیگری ببرند را پذیرفت و رفت.»
اما ببینیم حکایت "روزنامه آئینه جنوب" چه بود. همانطور که خودش گفت دیگر رسالتش را تمام شده می یافت و می بایست فکری به حال هفته نامه می کرد. یا باید همانطور که دوستانش هم پیشنهاد داده بودند هفته نامه را به صورت روزنامه منتشر می کرد و یا اینکه... . و یا اینکه باید آئینه اش را در پیچه ای بپیچاند و به یاد آئینه اش گاهگداری شمعی بر مزارش بیفروزد و در گذر پر غبار روزگار، دستانش را به دور کورسوی اش حلقه کند و دست به دامان باران شود تا شاید پیچه از پیکرش بزداید. اما وای اگر باران ببارد... .
و دادفر آئینه جنوب را برای انتشار به عنوان روزنامه به تهران می برد تا به عقیده خیلی ها تعطیل و به عقیده خودش عاقبت به خیر شود.: « در ایران همه روزنامه ها برای تعطیل شدن گشوده می شوند.روزنامه در ایران به قول بوشهری ها "بچه نموندنی" است.کادر آیینه در تهران 45 روز وقت خود را برای انتشار گذاشتند اما یک هفته بیشتر اجازه نیافتند.من قریب یک ماه هر روز عصر به دفتر می رفتم و شب آخر هم تا ساعت 11.5 آنجا ماندم.برای تعطیل کردن یک نشریه که این همه سرمایه گذاری و رهن و اجاره یک ساختمان سه طبقه و دفتر و دستک و قرارداد کار و بیمه و ... لازم نیست! همه شهدا در زمانه خودشان مقصرانی بیش نیستند ، اما گذر زمان شهید را بر جایگاه خود می نشاند!
ولی به او می گویم شرایط آن موقع را که می سنجم نشریه را دست گروهی دادید. که شهرتشان بر تعطیل کردن نشریات بود. آنهم وارد شدن به آن صورت و آنهم با این تیترها: "خاتمی کجاست؟" و "ما می گوییم رفراندوم، شما چه می گویید؟".یعنی نشریه را دست گروهی دادید که چندی پیش دادگاه نشریه بنیان را که تحت نظارت آن تیم منتشر می شد، تعطیل کرده بود و مشخص بود که نه آنها از مواضع و اصول خود کوتاه می آیند و نه فشارها بر مطبوعات کاهش یافته است؛ « بهتر از این تیترها مگر می شد؟ اتفاقاً ما این تیتر را در شماره اول زدیم که شاید دوستان جناح راستی خوششان بیاید. به خاتمی تاخته بودیم و گفته بودیم که او در این جریان ها که دارد اتفاق می افتد کجاست؟ و کسی که از شماره اولمان خوشش نیامد و ناراحت شد خاتمی بود. در شماره های بعدی هم ما تیتر تند نزدیم و در آن هفت شماره من از ساعت 4 عصر که از کمیسیون خارج می شدم می رفتم آنجا و می نشستیم تا 1 بعد از نیمه شب. یعنی ما تمام حواسمان را جمع کرده بودیم که یک وقت دادگاه را تحریک نکنیم که نشریه را تعطیل کند ولی این دو شماره که چاپ شد از من خواستند که خودم نشریه را تعطیل کنم. و من تعطیل نکردم. تا اینکه به فاصله 1 هفته پس از انتشار نشریه را توقیف کردند. حکم تعطیلی را که صادر کرده بودند ما شماره پنج شنبه را داده بودیم بیرون، من منزل خوابیده بودم که خبرنگار ایرنا به من زنگ زد و گفت: شما صحبتی ندارید؟! گفتم راجع به چه چیزی؟ گفت: راجع به توقیف آئینه جنوب. من از این موضوع خبر نداشتم گفتم از طرف من بنویس: " پروردگارا این قربانی را از ما بپذیر". ولی واقعاً آئینه جنوب عاقبت به خیر شد چه در آینده منتشر شود و چه منتشر نشود، به نظر من به بهترین سرانجام ممکن رسید.
هنگامی که پرسیدم خبری از رفع توقیفش نیست، گفت که دادگاهش همین روزها تشکیل می شود.
بعد از این همه سال که از توقیف آئینه جنوب می گذرد می پرسم به آن دوران که فکر می کنید چه حسی نسبت به آئینه و کار مطبوعاتی پیدا می کند؟ : « کار مطبوعاتی با همه زجرهایش کار شیرینی است. دوران کار ما هم دوران شیرینی بود،به شیرینی بزم زندانیان! آیینه جنوب یرای من مثل فرزند مفقودالاثری است که گهگاه گلابی بر سنگ نشانش می پاشم اما چشم به راهش نشسته ام!»
اما دادفر چندی پیش مصاحبه ای رابا پیام عسلویه انجام می دهد. مصاحبه ای که اینبار نه با چاپ شدن بلکه با منتشر نشدنش جنجال می آفریند. موضوعی که چند وقتی است بحث محافل سیاسی و روزنامه نگاری شده و صحبت های حاشیه ای زیادی حول این اتفاق شکل گرفته است. برای پرسش آخر جریان این مصاحبه را از او جویا شدم. مسلماً می بایست دلایل محکمی داشته باشد که مانع از چاپ آن مصاحبه شده است: « من در آن مصاحبه به تمام پرسش های آقای موذنی پاسخ دادم اما در حین مصاحبه و پس از آن از آقای هوشمند مدیر محترم نشریه پیام عسلویه خواستم آن مصاحبه را چاپ نکند.من یک ایراد بر آن مصاحبه وارد کردم و آن هم این بود که گفتگو کننده به جای افراد خاصی نشسته بود که بهتر بود آن افراد خودشان به عنوان شاکیان من به روزنامه دعوت شوند.من از آقای هوشمند خواستم حالا که خبرنگار محترم می گوید در تماس های تلفنی سوالات را از افراد خاصی گرفته شما همان افراد را به دفتر نشریه دعوت کنید تا من روبروی آن ها بنشینم و پاسخ بدهم.
چرا باید من با نام و نام خانوادگی خودم پاسخ بدهم و بنویسم اما دیگری در لاک خبرنگار شما پنهان شود و بتواند مسئله شخصی خود را به عنوان یک مسئله جامعه جا بزند؟ و بعد هم با نام های مستعار دیگر بر مصاحبه من حاشیه بنویسد.
من نماینده بوده ام،روزنامه دار بوده ام اصلا یک آدم یا شبه آدم زنده بوده ام و کارنامه ام پر از برگه های سیاه و سفید است.باید هم برای همه برگه های آن توضیح داشته باشم اما یک رسانه باید با رعایت مساوات همانگونه که مرا به استنطاق می کشد منتقد مرا هم مورد پرسش قرار دهد.من دعوت نشریه را می پذیرم و علنی و آشکارا می نشینم اما منتقد یا مخالف من خودش را در پس شایعات و دروغ های بی ماخذ پنهان می کند و نشریه هم همان ها را به عنوان سند جلوی من می گذارد تا توضیح بدهم.نشریه نباید درگوشی های بی ماخذ را به عنوان سند جلوی مخاطبانش بگذارد البته می تواند بگذارد اما اعتبارش را هم به پای آن ها می گذارد.
من با انتشار آن مصاحبه از نظر ماهوی مخالف نیستم از نظر شکلی مخالفم.چون پرسش ها شخصی است،بهترین کار این است که پرسش کنندگان در همان نشریه پیام عسلویه گرد آیند و من هم روبرویشان بنشینم به تمام پرسش هایتان پاسخ بدهم و نشریه صورت مناظرات را چاپ کند.
من همین جا از آقایان هوشمند،موذنی و جعفری که پای آن مصاحبه زحمت شدند پوزش می خواهم اما:"و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم"»




