
دهم بهمن ماه ،روز جشن آتش است! روزی که ایرانیان رهیده از نهیب چله بزرگ پیروزی خود را جشن می گرفته اند.
جشن سده را به هر تعبیر که بخوانیم تفاوتی ندارد.چه بگوییم به مناسبت یکصدمین روز زمستان برپا می شده و چه بگوییم پنجاه روز و پنجاه شب مانده به نوروز بوده است.به هر روی مردمی که توانسته اند با تمام تلاش خود و با تمام راز و نیازهایشان به پرودگار، خود را از سرمای کشنده نجات دهند و جان به در برند، اینک راست قامت در برابر دیو سرما آتش می افروزند تا این دیو مهیب را برای یک سال دیگر از دیار خویش بگریزانند.
ای کاش این سنت زیبا پابرجا بود و فردا مردم گرداگرد شاخه های گر گرفته و زبانه های آتش گرمابخش به پایکوبی می پرداختند تا آغازگر سالی بدون زحمت و ضربت سرما باشند.
***
*نوشته ای را که این جا می خوانید برای شب یلدای امسال نوشتم و هفته نامه نیمروز هم آن را چاپ کرد.در این زمهریر ما خودمان را این جوری گرم نگه می داریم برادر!
یلدای امسال هم گذشت
«یلدای» امسال هم گذشت، درازترین شب سال! اگر چه هیچ شبی دیر نمی پاید و در پی هر شبی، سپیده دمی می زاید اما باز نه شب از آمدن باز می ایستد و نه روز از زدودن شب! و این ناچار روزگار است!
«یلدا» اوج زورآزمایی شب است و روز، پیروز این میدان. اما شبِ بلندِ بازنده از پای نمی نشیند و تا چهل روز دیگر با سرمای جانسوز بر پیکر زمین می تازد. نیروی روز در پایان چله، سرما را در می نوردد و با آتش «سده» آب و زمین و گوسپند و گاو و انسان را به بیداری فرا می خواند.
پیشینیان ما پس از یلدا «چله» می نشستند تا خود را از چنگال سرمای سوزناک برهانند. آنان خود را در مقابل زمستان ناتوان می دیدند، از آن روی به دخمه ها و غارها و گرداگرد آتشدان ها و پوشش های زمخت پناه می بردند تا جان به در برند و پس از آن با افروختن آتش بزرگ سده پیروزی زنده ماندن خود را جشن بگیرند و به سرما دهن کجی کنند!...
ما امروز چله نشسته ایم به امید فردایی گرم، به امید آتشی افروخته و روشن، به امید روییدن دوباره گیاه و گل، به امید رسیدن شیر و عسل ...
یلدا، شب حمله سهمگین سرماست، شب چیرگی وحشت بر مادران شیرده و بر پدران نان آور است، یلدا آغاز خشکیدن علف ها و برگ ها است، شب آغاز یخ بستن و فسردن زمین است، اما به شب جشن دگرگون می شود، چرا؟ چون «ترس برادر مرگ است» ایرانیان نمی خواسته اند به چیرگی سرما تن دهند و پیش از مرگ بمیرند، با شادمانی به پیشباز «دیو سرما» می رفته اند و آغاز این سنگر نشینی خود را گرامی می داشته اند، چون می دانسته اند پس از چهل روز، آنان پیروزمند می مانند و سرما، سرشکسته می گریزد.
«یلدا» شب حمله دشمن، به آغاز پایان، دگرگون می شود، دیوار کلات دشمن اگر چه از درون آواز دهل دارد و صدای جل جل زنجیر و نعره زورمندان، اما به کجی می رود و سپس فرو می ریزد.
ما همواره در زندگی خویش گذرندگان از یلدا و چله ایم. با نیروی «امید» باید به نبرد هر آنچه زندگانی را بر ما تنگ می سازد برویم. باید در درازترین شب سال، شب را، رفتنی بپنداریم، هنر این است ...
اگر انسان امید به آینده از کف بدهد و پایان شب سیه را سپیدی نوردمان نداند، پیش از مرگ مرده است، اما امید، نیرویی است که انسان را از خاک به افلاک می برد و بر تمام گیتی فرمانروا می کند.
شما کدام شب را می شناسید که مانده باشد و کدام روز را و آفتاب کی را دیده اید که وقتی در چنگال سیاهی شب و سرمای سوزناکش گرفتار می شود، نتواند از نبردی پیگیر، رها شود؟
با امید زندگی کنیم و با تلاش امیدها و آرزوهایمان را برآورده کنیم. سستی و تنبلی آغاز مردن است.




